|
زمین شناسی 67, 68, 69, 70 دانشگاه بیرجند وبلاگی برای ارتباط با دوستان زمین شناس
| ||
|
بنام خدا
سلام سلام [ یکشنبه یازدهم تیر 1391 ] [ 23:41 ] [ 69747 ]
خداوندا خودت بهتر تو داني شرف گشته بهاي لقمه ناني اگر انسان شرف را مفت بازد به دنيا قصرها از نو بسازد بود شرمنده اخر نزد وجدان چه اوردي بكف با دادن ان تظاهر گشته از اركان هستي تملق گو دهد تن را به پستي كجا شد عزتت فرزند ادم خداوندا برس اكنون بدادم ********* مرا دردم خدايي بيش و كم نيست سرم الا به پاي دوست خم نيست مرا با دين فروشان نيست كاري نخواهم زين جماعت دست ياري بود مردن به از ان زندگانی كه زير ننگ و خفت ها بماني گناه مهدي اين باشدخدايي از اين مسلك زند ساز جدايي مهدي كشاورزي پور 92/2/31 [ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 10:40 ] [ مهدی_ک ]
وَمَن يَقْنَطُ مِن رَّحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ الضَّآلُّونَ (براي دوست عزيزي که ديشب افتخار تماسش را داشتم و افق شهرش بسيار جلوتر از ماست و وقت نمازش نيز.)
«در ظلمت عبوس لطيف شب من در پي نواي گُمي هستم. زي نرو، به ساحلي که غم افزاي است از نغمه هاي ديگر سرمست ام.» (شاملو) گاه در اوجي اما مي انديشي بايد بالا بروي. گاه همه در اختيارند اما در تلاشي که باز هم به دست آوري. آنقدر غافلي که حتي عزيزترين را که همه مقدر اويند، نمي بيني. مباد يک دم بي او بودن. گويند مومن را به شدت ابتلايش مي آزمايد و حيف از دمي غفلت از اراده اداره کننده کون و مکان. "کمال" طي اين ترم عشقت شده. به ظاهر علتي در پاهايش وجود دارد و به نظر مشکل زيادي در راه رفتن. نمازهايش را خوب ديده اي که هر وقت بر تنبلي چيره شدي، در نمازخانه به عبادت بود. ميانترم را از 35 به زور 16 گرفته. جمعه بايد طبق سر فصل بازديد صحرايي مي رفتيد. پس از قرار و مدارهاي اول هفته، چپ و راست آمدند که «اگر مي شود نياييم». و چقدر بهانه هاشان جالب: «حوصله ندارم!» «شوهرم گير داده! » «بايد بروم خانه دايي ام!» «اگر بگذاري پسرخاله 5 ساله ام را بياورم، مي آيم!!» (اين آخري را خيلي دوست داشتي چپ و راست کني و پک و پوزش را پياده!) همه را جمعه به بيابان خواهي کشاند بي ترحم اما با کمي خجالت، گوشه اي کمال را صدا مي کني: «کمال مي آيي؟» محکم مي گويد «حتما». خوشحال مي شوي از اين همت بلند. اولين ايستگاه آهک هاي پر از فسيل مربوط به کرتاسه است. زير چشم رصدش مي کني. با لبي خندان همراه است و تو سرخوش از اين روحيه. ايستگاه دوم گرانيتي است با هاله دگرگونش. شيب تند است و زير چشمي چند بار سکندري خوردن و تکيه کردنش به دوستانش را مي بيني. آرام مي روي کنارش و همقدمش مي شوي. اين بار که سکندي مي خورد تکيه اش تو هستي. با تمام وجود دستش را مي گيري که نيافتد. آرام دستش را مي بوسي. اعتراض که مي کند هلش مي دهي جلو. آيا مي شود شفاعتش را داشته باشي؟ «و کان الانسان کفورا».
[ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ] [ 13:7 ] [ رضا ]
به نام دوست مدتی به چگونگی ایجاد این وبلاگ فکر میکردم. کار بزرگی صورت گرفته است . با همت آقای رئیس و حمایت پدر معنوی ، این وبلاگ آغاز شد.که خدایگان معرفت بودنشان را همه جوره ثابت کردند و همانند آهنربایی توانست زمین شناسان پراکنده بیرجند را جذب کند و در این دوساله دوستان زیادی اعلام حضور کرده اند که باعث خوشحالیست. عده ای ماندند و عده ای صلاح در کنا ره ماندن کردند.از این میان دوستان 67 بزرگی و پیشکسوتی خود را به رخ همه کشیده اند و حضورشان باعث غرور و عزت این وبلاگ است.خلاء حاصل از غیبت هرکدام از این بزرگواران کاملا محسوس است. از دوستان 68 خیلی خبری نبود تااینکه اخیرا جناب آقای تیمورپور با حضور خود باعث دلگرمی رئیس و سایر دوستان شدند. واما دوستان و هم کلاسی هایم در ورودی 69. به پست های اول که مراجعه می کنیم مشاهده میشود تقریبا اکثر 69 ها اعلام حضور کرده و سعی در یاری رئیس و حفظ وبلاگ داشته اند.از جمله آقایان ایزدی،رشیدی،امام قیسی،جعفری ، دوستان عزیزم خانمها قسوره و رحمانی و بقیه دوستان ولی ناگهان انگار وبلاگ با یک دگرشیبی و قطع یاری دوستان مواجه میشود. و این سؤال که یاران را چه شد؟ بی پاسخ میماند. یادتان هست سال 69 زمانیکه وارد بیرجند شده بودیم ،بیرجند یک شهر غریب بود و همه ما غریبه و ناآشنا بودیم. این بیگانگی کمی دلهره آور بود .مدتی گذشت تا هم کلاسی هایمان را شناختیم و از یافتن برادرانی گرانقدر خوشحال بودیم که در هر جای شهر هم که آنها را میدیدیم حس امنیتی راکه از حضور برادرمان بوجود میاید احساس میکردیم. بعد از اتمام درس درحالی بیرجند را ترک کردیم که دیگر یک شهر آشنا و دوست داشتنی شده بود با مردمی خوب و خاطراتی خوب. هر کدام به سویی رفتیم.وچون پیشرفت های دیجیتالی امروز در اختیار مانبود از خیلی از دوستان خود بی خبرماندیم. برای من، برادران هم کلاسیم جزء مفقودین بودند و فکر نمیکردم زمانی از پیشرفت ها و موفقیت هایشان اطلاع حاصل کنم و به برکت این وبلاگ این امر میسر شد. خوشحالم که اکثر شمارا در اوج می بینم. مشغله زیادشما یعنی موفقیت شما در کارو این خود باعث افتخار است ولی این مشاغل هر چه قدر هم زیاد باشند به اندازه 2 تا 3 دقیقه را به شما اجازه میدهند تا دوستانتان را در وبلاگ خوشحال کنید. اجازه دهید کلاسی که 22 سال پیش شکل گرفت ،حالا در فضای مجازی و به دور از درس و امتحان ادامه پیداکند. امیدوارم حضور عزیزانی راکه روزی در یک کلاس با آنها درس خواندم دوباره در این جا ببینم در مورد دوستان 70هم که حضورشان بسیار پررنگ و انرژی بخش است گرچه همه 70ها را نمی شناسم ولی حضوردوستانی که حاضرند بسیار مؤثر است. و نظرات و مطالبشان گرمی بخش وبلاگمان است. دوست، واژه است / واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است / دوست، نامه است/ نامه ای که از خدا رسیده است نامه ی خدا همیشه خواندنی ست /توی دفتر فرشته ها / واژه ی قشنگ دوست ماندنی ست. (عرفان نظر آهاری)
آنگاه که به بیرجند آمدیم، نه پری برای پروازمان بود و نه دلی برای
ماندن که این هر دو ناممکن مینمود تا آنکه خورشید مهر، انوار محبت آمیز
خود را بر سر یکایکمان تاباند و از شعاع نور رخ او بود که کلاسمان بسان
معبدی اشنا ، مأمن ما، همه تنهایان غیر بیرجندی شد و در هر سلام و
احوالپرسی انوار خورشید مهر و دوستی عینیت یافت تا آنکه دیگر بدون او
نه آن شهر و نه آن کلاس جایی برای ماندن ما، نمیتوانست باشد. هر گاه
به آن روزها باز میگردم، نوری در دلم روشن میشود و به راحتی این تونل
تاریک زمان رفته را به انی غبار میزداید و من گرمای خاصی را در همه
وجودم حس میکنم و عطر یأس را که هم مرموز است و هم شیرین. مهناز [ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 21:17 ] [ راضیه ]
![]() ز شاخ حقیقت به غفلت بریدم تو را شب آرزو هم گذشت و ندیدم تو را مجازی بدند همّه ی آرزوی های من تو در دست من بودی اما نچیدم تو را [ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 12:49 ] [ 69747 ]
خدایا در این شب که شب آرزوها و نزول ملائک بر زمین است آرزومی کنم که آرزوهای تمام دوستانم را آنچنان که در خور فضل و کرم تو است برآورده فرمایی. [ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 18:7 ] [ راضیه ]
«در تاريخ علم ومعرفت بارها ديده شده است كه آدمي زادگان روزي در مشكلي فرو رفته اند و شبهتي را بر خود راه داده اند ، قرن ها هر چه كوشيده اند از آن بيرون آيند جز آنكه تاري ديگر بر روي تار تنيده باشند و مشكلي ديگر بر مشكل افزوده باشند كاري از پيش نبرده اند. هر توجهي كه در اين راه كرده اند ناروا و نادرست بوده است. قرن ها بدين منوال گذشته و شبهات گوناگون چون پوست بر پوست روييده و حقيقت را در ميان آن قشرهاي سالياني از ديدگان مستور كرده است.» (استاد سعيد نفيسي) ![]() در دوراني که که خواهر جديدي به نام محبوبه يافته ايم که «ماسه ترا مي خواند» حاجي را بدون امضا، به زيبايي و بي ريا نشر مي دهد اما متوجه افاضه «خوب الان چي شد شخصيت زمين شناس داريد؟» شان، نمي شويم، مي انديشيم مرحبا خودمان که توانستيم چنين جايگاه پر هيبت و قدرتي بيابيم. از تمام هنرهاي هفت يا هشت گانه، اغلب خبري اينجاست. فقط مانده هنر سينما! يک مستند فاخر از خودمان چه حالي مي دهد که شعر و شعار، کمدي و درام، عکس و آواز و خط خوش، گويي همه در نزد هنرمندان زمين شناس بيرجند ديده است. لذت مزه مزه کردن اشعاري (گاه فوق تصور) محکم و بديع، واقعا حس برتري از داشتن چنين ياراني را قلقلک مي دهد. افسوس که مدتهاست از اشعار دلآويز دو شير ديگر 67 بهره نداريم و «عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست».
[ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 14:52 ] [ رضا ]
ممنون از اينكه بالاخره بنده رو قابل دونستين و كلمه عبور تعريف شد به هر حال خوشحالم از اينكه به شما دوستان قديمي پيوستم . دوباره با چند تا عكس از دوران دانشجويي برميگردم . با تشكر تيمورپور
[ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 7:54 ] [ محمود تیمورپور ]
دوستان گر می شناسید , این زمین دردش چه هست از چه می رقصد سحرگاهان به حال نیمه مست عمرمان با او بسر شد از جوانی تا بحال خواست پایانش دهد اما خدا دستش ببست مهدی.ک
...................................... باز گویم من که مشکل از کجا پیدا شود محمود [ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 1:49 ] [ مهدی_ک ]
![]()
[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 22:23 ] [ راضیه ]
[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 16:31 ] [ 69747 ]
[ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 9:7 ] [ محمد.ی ]
![]() چه از فرودگاه و چه از ترمینال وارد بیرجند بشی باید در راه امام رضا(ع) قدم بزنی تا به آزادی برسی به آزادی که رسیدی با یک چرخش حدود 90 درجه و با عبور از پل و دژبان توی مسیر رود می افتی که سال هاست خیابونی شده به اسم جمهوری اسلامی جمهوری اسلامی بعد از میدون امام خمینی هم ادامه داره، به عبارتی دوطرف میدون جمهوریه اگه جمهوری اسلامی رو ادامه بدی آخرش به بهشت متقین می رسه اگه الان نخواستی بری بهشت در پای قلعه تاریخی و با محوریت امام حسین (ع) باید تو خط انقلاب بیفتی اگه راه انقلاب رو مستقیم بری به فایده می رسی اگر به راست بپیچی بالاخره بعد از کارخونه ها و مزارع به شهر گل نرگس می رسی اگر به چپ بپیچی و به راست نگاه کنی دادگاه جلو چشمت میاد. اگه تو راه فایده افتاده باشی می تونی در کنار آرامش خانواده از چهارشنبه بازار هم فایده ببری از راه فایده به سجاد می رسی و تو خط امامت می افتی که ره اصلی شهرک هست و دور برش هاجر و حجاب آخر امامت به انتخاب خودت هم می تونی به هتل برسی هم به سراب. برا رسیدن به هتل باید کمربندی رو رد کنی و سر به کوه بزنی ولی برا سراب بعد از فلکه فقط لازمه 90 درجه بپیچی. اگر از مسیر عشایری زاهدان وارد شهر بشی اول غفاری و ناصری رو می بینی و بعد چشمت به پادگان می افته و تو خط ارتش می افتی. اگه راه ارتش رو ادامه بدی سمت راست همش صدای بشین پاشوی سربازا رو می شنوی چند ساله می گن سربازا می خوان از شهر بیرون برن ولی علی رغم اینکه پادگان رو از وسط بریدند و براشون خارج شهر هم خونه درست کردند هنوز هم کامل اثاث کشی نکردند. توی مسیر معلم و عدل و صیاد و پاسداران رو هم می بینی که بجز صیاد همه چپ هستند بطورکلی راه هایی که از ارتش جدا می شه سمت راستیا تو رو به امام رضا می رسونه و می تونی بری زیارت ، ولی دست چپیا از کوه سر در میارند قدیما ارتش با کورش شروع می شد ولی حالا با ابوذر تازگی ها خیلی ابوذر ترافیک شده برا همین اسب ها رو فراری دادند و میدون رو سر بریدند روش هم یه دسته گل گذاشتند. ابوذر یه جورایی مرکزهست چون راه شهدا، طالقانی ،مدرس و حتی ارتش از اینجا شروع می شه. حتی خود شهردار و خطوط واحدش هم اینجا مستقرند.
چند ساله دور شهدا پر از پول شده و اطرافش بانک های قوی هیکل رشد کردند حکیم یکطرفه هست و دو برش پر از دکونه دو طرف جمهوری بازاره عدل تعمیرگاهه شمال شهر کارگرا هستند ، پایین شهر انقلاب خانواده رو کنار چهارشنبه بازار پارک کردند اگر دنبال گل هستی یا باید بری شهرک گل ها یا آوینی . اینجا همه نوع گل هست از یاس و نسترن گرفته تا نیلوفر و رز و پامچال دهلکوه صدای دهلش به همه جا رسیده و همه اومدن اونجا آپارتمان درست می کنند، می گن می خواد شهری بشه البته نه دهل شهر بلکه مهر شهر. ولی عصر رو از هر طرف بری آخرش دانشگاهه از یک طرف دولتی ها از طرف دیگه هم آزاد ،حتی از اینجا به پزشکی هم می شه رفت مسیر منتظری سال هاست آسفالت شده ولی انگار هیشکی آسفالت رو به رسمیت نشناخته همه می گویند خیابان خاکی آخر معلم قدیما باغ بود و محل سکونت حاکم حالا موزه شده برا عبرت از حاکم، شاعرا و دانشمندا دور معلم جمعند. از ابن حسام خوسفی گرفته تا حافظ و سعدی و خیام و فردوسی وسطای بهشتی استادیومه،آخر غفاری دانشگاه عدل به آخر نمی رسه قطع می شه مدرس آخراش فرمانداریه ، سیلو هم مقابلشه توحید از میدون شروع می شه چند چهار راه رو رد می کنه و سر یک سه راهی یک دفعه تموم می شه تو کل کلاغو دارند هتل درست می کنند و به این خاطر کلاغا کلی خوشحالند هر چند که پایان کار هتل به عمر هیچ کلاغی قد نداده. اگر تو بیرجند سرت گیج رفت و خسته شدی تو یکی از خیابونا به سمت کوه باغرون برو کمربندی رو بپر یا دور بزن به دریای بیرجند می رسی که بهش میگن بنده دره ، همیشه یه چند نفری مثل تو از شهر خسته شدن اونجا هستند. یه بیرجنده و یه بند دره می شه گفت بند دره ته بیرجنده [ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 1:31 ] [ 69747 ]
![]() کلاه زندگی بر سر نهم باز ،اگر صد بار برّند برگ و بارم درختی را چنان باشد تناور مهدی.ک
[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 20:8 ] [ 69747 ]
طـواف کعبه هم کردم مـرادم را نشد حاصل دعای قرب هم خواندم ،طلسمم را نکرد باطل صـفا تا مروه را رفتم گهی تنـد و گـه آهسته تلاش و سعی هم کردم ولی تنها بدم حامل کنار غـار هم رفتم ،حرا با صـد زبان خـاموش بسی تنها بدم آنجا یکی جاهل تر از جاهل به گوش خویش بشنیدم جدال عمر و مولا را خجـالت آب می کـردم نمی گردم چـرا شامل به آب زمـزمش شـستم تمام ظـاهر و باطن ولی کبرم فزون کرد و کشــیدم پرده ای بر دل به احـرام اقتدا کردم کـمر بستـم حـریمش را به ظاهـر محـرمم اما ،کجا محـرم شود کاهل نظر بر خانه می کردم خدای کعبه می جستم ز هـر روزن نـدا آمد که ای سـاده تـویی حائل صـفا تا مروه با سعی و طـواف کعبه ی سنگی تهی از معرفت باشد کجا می سازدت قابل
[ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 ] [ 16:34 ] [ 69747 ]
اندرون تنگ ماهی روی میز این یکی با ان دگر دارد ستیز ان یکی با خشم چون لب باز کرد شکوه را با شوی خود اغاز کرد روز اول گفته بودی کوسه ام ای حرامت باد ان تک بوسه ام تا به کی باید در این تنگ بلور لب فرو بندم بسان بوف کور خواهرم اکنون به اقیانوس جاست خاک عالم بر سرت گردد رواست من میان صد هزاران خوب روی بهترین بودم درون اب جوی یا ببر من را به دریاهای دور یا کنم اینجا برایت همچو گور ....... ان دگر بر سر بکوبد باله اش تنگ لرزیدن گرفت از ناله اش گفت اخر پشت تنگ شیشه ای غیر ان باشد که در اندیشه ای ان که هر شب دائما بینی بخواب نیست دریا جان من باشد سراب دل نما دریایی از الطاف دوست انچه او تقدیر فرماید نکوست گر نمایی قلب خود روشن چو اب می شوی ان گوهر یکتا و ناب ........ اینچنین درسی نبینی در کتاب مهدی لذت می بری از این جواب ؟ مهدی کشاورزی پور 92/2/17 [ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 16:50 ] [ مهدی_ک ]
![]() عکسی که گذاشتم مربوط به پلدختر قدیمی در قافلان کوه هست که دروازه ورود به آذربایجان شرقی بوده است. معماری قدیمی داشته و درزیر آن رودخانه قزل اوزون جریان دارد.در اطراف آن آندزیت های ترشیاری(رسوبات نئوژن قرمز رنگ) مشاهده میشوند. سوم شهریور سال 1320شوروی از شمال و آمریکا و انگلیس از جنوب از ایران بعنوان پل پیروزی استفاده کردند.برای اولین بار غرش هواپیماهای جنگی به گوش می رسد. شب صداهای عجیب و غریب شنیده شده و صبح که مردم بیرون شهر میروند مشاهده میکنند که شورویها با تانک آمده و تعدادی از تانکها هم به دلیل عدم آشنایی با منطقه از روی پل به داخل رودخانه سقوط کرده اند .بالاخره آذربایجان به دست روس ها می افتد. آنها برای تبلیغ، دانشگاه پزشکی تبریز را تأسیس می کنند. درکردستان هم حزب کومله را به سرکردگی پیشه وری به راه انداختند . ولی بالاخره مردم قیام کرده وآنها را بیرون می رانند. 10 روز طول کشید تا پل جدیدی ساختند.( این داستان پلدخترقدیمی و نشانی از رشادتها و غیرت هم وطنان آذریمان بود.) علت اینکه این پست رو گذاشتم اینه که چند روز پیش در باره دهم اردیبهشت که به نام روز ملی خلیج فارس نامگذاری شده، صفحه ای رو در اینترنت دیدم که تعجب کردم. نقشه ای ترسیم شده بود که گوشهای گربه نقشه کشورمان را که همان آذربایجان ایران است جدا و به نقشه کشورآذربایجان ملحق کرده ونام آذربایجان مستقل را به آن داده بودند. (مشخص بود که نویسنده ایرانی نیست).بعد هم تصاویری از تبریز زیبا را گذاشته و به آن افتخار می کردند و متأسفانه نام خلیج عربی را تأیید کرده بودند با این دلیل که نژاد ترک به فارس ربطی ندارد. حال آنکه اخراج پرتغالیها از ایران که علت نامگذاری دهم اردیبهشت است در زمان شاه عباس صفوی که خود از ترکها بوده صورت گرفته است. من به هم وطنان آذری خودمان افتخار میکنم .غیرت آنان در طول تاریخ مثال زدنیست . این خطه ستارخان ها و باقرخان های زیادی را به خود دیده که مایه مباهات هر ایرانی هستند ولی روز دهم اردیبهشت روز غیرت ملی تمام ایرانیان از هر قوم و قبیلیه ومذهبی می باشد. این روز یاد آور نام شخص خاصی نیست ، فرصتیست برای نشان دادن اشتراک تمام ایرانیان و یاد آور شعر زیبای فردوسی است که: چوایران نباشد تن من مباد. ایران سه نقطه دارد بی معنی است بی آن بی نقطه خواندنی نیست نام قشنگ ایران باشد جزایر ما چون نقطه های ایران بنشسته چون نگینی بر آبهای ایران بادا بریده هر دست کز خطه دلیران خواهد جدا بسازد این نقطه های ایران (شعر :حسین نبی زاده اردکانی)
[ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ] [ 17:7 ] [ راضیه ]
هوالحق «فريدون سه پسر داشت : ايرج و سلم و تور، که جهان را بين آنان تقسيم کرد . . .» بعد از يک هفته مزخرف در غربت، تهراني. حاج حسين از دوستان مشترک تو و حاجي، بعد از چند ماه امانتي ها را مي آورد. مقاطع سنگ هاي رسوبي استاد حسني گيو هم هست. زود بهشت زهرا مي رسي و پس از مدتها، تنهايي کلي حال مي کني. چپ و راست پيامک هاي معلم نشان مي رسند و هي يادت مي آورند که عجب سترگ اهميتي دارد اين مقام!! شماره اي ناشناس بر گوشي نقش مي بندد و پس از کلي کلنجار با حافظه داغانت، مي فهمي يکي از شاگردان سال 78 است. امشب شب داماديش است و دعوتت مي کند. خواهر يکي ديگر از بچه هاي خوب هم دوره اش را پسنديده و به سلامتي «شب وصال است امشب». قبول مي کني و خوشحال مي شود. هر دو سال 78 جز غول هاي مدرسه بودند که يکبار زد و خوردي جانانه در کلاس راه انداخته بودند که فقط تو توانستي جمع و جورش کني. برادر عروس که آن موقع 17-18 سالش بود 180 کيلو وزنه ليفت مي کرد و خيلي خوشت مي آمد از قد و بالايش. بچه ها را جهت روز مادر زن فرستاده اي خانه مادر عيال و با آرامشي بي نظير آماده مي شوي. کمي دير مي شود و تاکسي گيرت نمي آيد. کلافه به آژانس مي انديشي. اصلا حسش نيست. لج مي کني و به هر ماشين مدل بالا و پاييني مسير را مي گويي. بي فايده است. بعد از چند پنج دقيقه، يک پرايد جلوت ترمز مي کند و اسمت را مي آورد. شاگرد دو سال پيشت است. مي نشيني با کلي حال که بالاخره سوار شدي. با ماشين کار مي کند و هنوز ديپلم نگرفته. جالب که درس ترا هم هنوز نمره نياورده! به زور کرايه را مي دهي و پياده مي شوي. نمي رود و تعارف مي کند. «دشت معلمت، پولو نگه دار برکت دارد». تالار تقريبا جزء جنوبي ترين محله هاست. گوشي زنگ مي خورد. علي اکبر شاگرد سال 77 است که زبان انگليسي خوانده. مي داند خيلي دوستش داري چون هم نام علي اکبر دارد و هم حافظ قران است. ازدواج کرده و چند بار خانه ات آمده اما هنوز نتوانستي منزلش بروي. پيشنهاد مي کني با تو بيايد عروسي. مهمان دارد و خانمش تو راهي. خيلي خوشحال مي شوي. جدا حس مي کني داري پدربزرگ مي شوي! يادش به خير يک نفر هم در بيرجند ترا پدربزرگ صدا مي کرد. شنگول مي رسي تالار. يک راست مي روي انتهاي سالن و چشم به دنبال برادر عروس مي چرخاني. نيمرخ يکي آشنا مي آيد اما موي چنداني ندارد! به سيب که مي رسي يک دفعه مي بيني خودش است و با چند نره غول مي دوند طرفت. يکي يکي خودشان را مي اندازند بغلت. چشم ها همان اما کلي پشم پيلي در آورده اند. اسم ها را که مي گويند يکي يکي يادت مي افتد تعاملاتت را با آنها! دوتاشان اعتراف مي کنند که مزه نوازشت را چشيده اند! جاي نشستن شان در کلاس هم يادت مي آيد و اعتراف مي کنند که اغلب همکاران به نوعي سر کلاس کم مي آوردند ولي تو ... . سه تاشان ديپلم نگرفته اند. يکي در صنايع چوب و دوتاي ديگر با هم در سپهسالار به کار کيف و کفش برو بيايي يافته اند. داماد و برادر عروس هم به کار توليد مبلمانند و آخري که از اول هم بچه مثبت بود در کار تجهيز نمازخانه هاي ادارات و سازمان هاي تهران اسم و رسم يافته، او هم ديپلم نگرفته بود. عجب معلمي داشته اند!!! برادر عروس مي گويد «يادت هست عربي نمره نياورده بودم و خواستم ترک تحصيل کنم ولي با آقاي عربي صحبت کردي و نمره گرفتي!» چقدر کيف کردي وقتي گفت «با اين کارت ترک تحصيل که نکردم، ليسانسم را هم گرفتم». موقع جدا شدن يکي از کيف و کفشي ها با نگاهي که ديوانه ات مي کند، مي گويد: «آقا اگر من هم زن گرفتم عروسيم مياي». «اگر قابل باشم و زنده حتما». امروز زيباترين روز معلم بود. «از عشق نرنجيم و گر مايه رنج است با نيش بسازيم اگر نوش ندارد» رهي معيري
[ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 3:27 ] [ رضا ]
تقدیم به تمام مادران: چه خوش باشم که مادر در برم هست دو دست مهربانش رهبرم هست محبت معنی جز او ندارد خوشم که سایه او بر سرم هست مرا با عشق جانان آفریدند محبت را فراوان آفریدند محبت مادر من بود و باشد که در جسم منش جان آفریدند اگر عالم سراسر مهر باشد اگر دنیای ما پر سحر باشد اگر پیر و جوان مهرانه گردند فقط مادر مرا در شعر باشد اگر مادر نبودی هیچ بودم اگر مهرش نبودی هیچ بودم تمام لحظه ها یم عشق مادر اگر یک دم نبودی هیچ بودم زمان عشق تو بی اندازه داده جهان مهر تو را بی بازه داده بشر عشق تو دارد رهنمایش بهشت حق تو را آوازه داده بیا قدرش یدان تا هست در دست که ناگه باز مانی ز آنچه او هست نمی دانی تو قدر مهر ماهش مگر که واگذارد دنییی پست ببین آواز مادر بس عجیب است به لالایی او مهری غریب است مرا در خواب و در بیدار مادر که مهر مادری خیلی نجیب است تمام عشق دنیا را به یک سو تمام لطف عقبی را دگر سو ز لطف و عشق این دنیا و عقبی صفای مادری بینم به هر سو مرا نه گل نه گلدون آفریدند مرا نه شمع نه شمدون آفریدند ولی مهر خدایی مادری داد که من را عاشق اون آفریدند من از لطف خدا بهترندانم من از حرف خدا سر تر ندانم خداوند بهترینش را نصیبت که هیچم از بهشت برتر ندانم بیا محمود دل بردار و برگیر صفا و مهر عالم را ز سر گیر که عمر ما بسی کوتاه باشد قدم های پر از مهرش به سر گیر
[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 17:47 ] [ 69747 ]
|
||
| [ طراح قالب : ماه موزیک ] [ Weblog Themes By : Mah Music ] | ||