به نام خدا

 

با سلام خدمت دوستان عزیز

لحظه های زندگی همچون حباب روی آبند که یکی یکی به زودی  محو میشوند وهرگزبرنمی گردند. به راستی که چقدر زود دیر میشود.

گاهی باید برای آرام شدن وقت بگذارید،نفس بکشید،  به مکانی زیبا بیایید و با کسانیکه دوستتان دارند گذر زمان را به سخره بگیرید.

قصد داریم به امید خداوند، این تابستان 16 مرداد دور هم جمع شویم .خوشحال خواهیم بود که پذیرای دوستان در مشهد باشیم. امیدواریم که همه دوستان را ملاقات کنیم.

 (علت تغییر زمان ،یکی تذکر بجای استادگرامی و دیگری احتمال حضور دوست عزیز و خواهر دورازوطنمون در گردهمایی است)

 

لحظه ها می گذرد

آنچه بگذشت نمی آید باز

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتوان شد آغاز

(سهراب)

[ چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 ] [ 12:21 ] [ جواد غیور ]

بنام خدا


سلام  سلام

[ یکشنبه یازدهم تیر 1391 ] [ 23:41 ] [ 69747 ]

هوالحق

سوال بدون جايزه:

اين دو جوان رعنا کيانند؟!؟

 

ضمنا از آنجا که نسيان بر پدر غلبه نموده است، فرزنداني که قول جايزه گرفته اند، با ذکر سند و نوع جايزه بفرمايند تا بياورم يا اگر قسمت نشد، به موقع بفرستم.

[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ 3:35 ] [ رضا ]

خانه ام پنجره ای داشت:

 رو به احساس خدا

رو به تبخیر دعا

رو به یک کوچه ی سنگفرش شده 

رو به دیوار پر از یاس و سمن 

رو  به بوی سنگک  

رو به طعم دیزی 

رو به گل کوچک و هفت سنگ و عروسک بازی 

رو به آهنگ اذان وقت تقدیم غروب 

رو به دلتنگی مادر زادم  

رو به دلشوره ی مادر، وقتی در خاک زمین افتادم

رو به دیوار بلند قلعه که پر از حرف ولی ساکت بود

رو به طعم ملس شاتوتی که بر خاک بی تاب زمین می افتاد

رو به حوض آبی که پر از نقشه و نقاشی بود

رو به گلبوته ی زردی که در پاشنه ی در روییده

رو به باغچه ی نقلی و زیبای حیاط

رو به طعم نعنا رو به بوی ریحان

رو به یک پیچک عاشق که پر از خیزش بود

..........

ولی امروز

خانه ها گم شده اند

کوچه ها تنهایند

پنجره بین دو دیوار به زندان شده است

خاطرات روی سنگفرش بجا مانده ز اعماق زمان می لولند

سینه ها تنگ و زمان بی احساس

چشم ها زل زده اند

دیده ها بی تابند

همه آواره ی یک لقمه ی نان

همه آواره ی آواز دهل 

"محمود مسعودی"


کوتاه کردم حوصله ی دوستان سر نره هر کس علاقمند بود بقیه شو وبنویسی بخونه ممنون

[ چهارشنبه هشتم مرداد 1393 ] [ 20:41 ] [ 69747 ]

eyde ftr اس ام اس های تبریک عید فطر (سری سوم)

سلام عید همگی مبارک.خیلی خوشحالم که شما دوستان عزیزم رو پیدا کردم.به امید دیدارتون در مشهد.

پروانه


ورود سرکار خانم شیران را به جمع وبلاگیان خوش آمد میگوییم

[ چهارشنبه هشتم مرداد 1393 ] [ 17:36 ] [ 69747 ]

هوالحق

نخست: عيد مبارک

 

«در ساحت حضور نسيم و نماز نور

در ساحت وقوف به زيبايي حيات

در آفتاب از پس باران كنار راه

مرد ايستاده است ونمي خواهد

رز رهگذار خويش

بر هم زند

آرامش موقر سنجابي را كه

با خوشه ي اقاقي يا ساقه ي علف

دم لرزه مي كند » (استاد شفيعي کدکني)

سپس: سال اولي که سرکلاس ارشد نشستيم، خليفه در حال گل بازي و مدل سازي تکتونيک تجربي بود و الحق که چه زيبا گل بازيش جواب داد (حاجي عکسي و تفسيري از آن بگذاريد جالب است) نگو از همان نخست، جنابشان «مژده بر خاک خستهِ» گسليده بوده. همان سال در روزنامه اي که مدتهاست توقيف است، شخصي که اسمش يادم نيست، فرموده بود: «به دليل انتخاب اين رئيس جمهور، بارندگي ها اين قدر خوب شده و خدا به يمن انتخاب ايشان، در رحمت گشوده!» و البته مبرهن است که سال بعد يکي از کم بارش ترين سال هاي ايران زمين بود و نفهميدم چگونه آن بنده خدا صغرا و کبرا را جور خواهد کرد يا فراموش!

آخر: دو هفته است بليت رفت و برگشت در کيف مان است و هنوز نمي دانيم برنامه خودمان چيست! چه برسد به برنامه پر تکلف چيده شده توسط دوستان وايبر به دستِ گروهک ساز. شانزدهم امردادش معين ولي کجا؟ چگونه؟ و چطور؟ حقير که يد طولايي در بي کلاسي مزمن دارد، دوست تر می داشت که خيلي غيررسمي و بي ريا به گونه اي هياتي، دور هم جمع مي شديم، قربان هم مي رفتيم و دنگي دونگي حساب و کتاب پختيک و خشتيک مان را مي کرديم و به اميد ديداري دوباره. اما گويي اختيار با عزيزاني است که خيلي هم به زحمت انداخته اند خود را و البته تر (!) که چون جوانند و کم تجربه، به سخن پيري چون ما که هنوز حضورش در ابهام است، وقعي ندارند و می خواهند ما را شرمنده زحماتشان دارند.

به هرصورت، فرزندانِ خود را به زحمت انداخته با عرض معذرت:

1- ساعت و مکان و برنامه را بفرماييد.

2- حساب دنگ و دونگ مان را حتما و بدون تعارف هاي بي خود مرسوم بفرماييد.

3- آيا جلسه خانوادگي است؟ و بايد آنجا هم از دست اهل بيت در عذاب باشيم؟

4- فقط زمين؟ يا دوستان برق و فلاحت و کيمياگري هم دعوتند؟ (انشالله که باشند)

5- مادر زمين شناسي اقتصادي (R عزيز يا روياي زمين شناسي) را هم بفرماييد باشند تا بلکه کمي بار علمي بالا رود و فيض عظما جاري شود.

6- اگر شام در برنامه است صرف نظر از پختيک و خشتيک همراه شيشليک (از نوع طرقبه اي و نه شانديزي) که نشانه اي از حضور اوليالله است، جسارتا سوپ و ساچمه پلو در منو نباشد که با پختيک و خشتيکِ شلغم سازگاري ندارند و موجب غلبه صفرا و سودا بر دم و بلغم مي شود!!!

7- اشکنه هم از قديم قوت تهران نشينان بوده، در خراسان قوروت (غوروت ؟ همان کله جوش خودمان) محبوب تر است. حالا درست است که خليفه به تهران که شهر قشنگي است، در حال کوچند ولي هنوز جز مفاخر و اوتاد تهران نشده اند که اشکنه مي پسندند و دستور افزايش و کاهش آبش را صادر مي کنند!

8- در ميان عزيزان باشم و نباشم نگذاريد بهتان بد بگذرد.

خوش و سلامت و در سعادت باشيد همواره.

[ دوشنبه ششم مرداد 1393 ] [ 1:7 ] [ رضا ]
عید امده  بوسه بر سبو باید  زد

هم بر لب جام و هم بر او باید زد

عید آمده  دل به جستجو باید زد 

دست  بر  دل سبز  آرزو  باید  زد

عید آمده  بر خیز که هو  باید  زد

تا عرش  دوباره  اُشکرو  باید  زد

تا به گذرد دو روز جامانده ی عمر

تا  صبح وصال  بغبغو   باید   زد

سلام بر دوستان خوشدلِ تافته در کوره ی رمضان و تبریک بر اهل برکات و الایمان و بر مردمان پر از محبت و الاحسان

به نطرم رسیده بود در مدت تبعید خود خواسته اینجانب از وبلاگ در دلنوشته ی "در چشم مادر " به مقدار کافی سوژه برای اهالی تیزبین وبلاگ نشین بوده است و از همان لحظه که این پست به همت یکی از دوستان بر صفحه ی وبلاگ نشست با خویش گفتم خوراک پدر معنوی آماده شد تا پستی پر از کنایه و ایهام و استعاره با اشاره به چندان کتاب و مقاله بر صفحه ی وبلاگ نهد که امید است با گذر از مشکل مادر با دعای دوستان اهل علم و هنر اینگونه گردد.

با خبرتر شدیم وبلاگ نویسان مشهد نشین و مشهدنشینان وبلاگ دوست به شدت در تکاپوی تدارک چالیدره اند تا چال و چوله ها پر گردد و دیدار دوستان پر از شور و سرور،  طرفه آنکه از جند نفر از اساتید گرامی و معظم و دوستانی مکرم از کرمان و اصفهان و شیراز و یزد و سبزوار و شاید بم ... و ممالک فرنگ  به این محفل دوستانه لبیک گفته اند و امید می رود حداقل با اهل عیالات و فامیل جات حدود 111 نفر در این مجلس حضور یابند. خواستم از دوستانی که چندین ماه است در حال استخاره اند و تسبیح بریم نریم می چرخانند بگویم همانا بهار رفته و در تابستان عمر فرصت دیدار میسر شده است نگذارید دیدار به خزان افتد. به از این چه خواهد بود که به یک تیر چند نشان را هدف گیرید هم دیدار آقای مشهد نشین و هم دوستان ایران زمین . علی ایحال نیاز می باشد که تعداد کرسی های مجلس و میزان آب اشکنه مشخص گردد و کارت های ورود به جلسه چاپ گردد. بنابراین از دوستان تقاضا می گردد تا ساعت 23 و خورده ی نیمه شب روز چهارشنبه اعلام حضور قطعی نمایند تا نه میزبانان دجار مشکل گردند و نه خدای نکرده از فیض دیدار دوستان قدیم  و یاران ندیم محروم بمانند. 

پیشاپیش از زحمات اهالی به شدت سپاسگزاریم خدایشان توفیقات خیر عنایت فرماید.

مگذار که دیدار به فردا افتد

بر شاید و اما و اگر ها افتد

 

عیدتون مبارک                                                                                                  پیشاپیش

 

[ یکشنبه پنجم مرداد 1393 ] [ 20:20 ] [ 69747 ]

به نام خدا

با سلام خدمت همه دوستان گرامی

پست زیبای پدر معنوی و اشاره به نام مقدس مادر منو برد به دنیای شیرین کودکی و در کنار مادر بودن. در غیبت اشعار آقای رییس و آقا ی کشاورزی پور، با اجازه آقای رییس این شعرشونو اینجا قرار میدم .

 

من یادم نمی آید


ولی مادرم می گفت روزی که تو بدنبا آمدی

هوا گرم بود و زمین تفتیده

جمله ی مردم ده تشنه ی قطره ی آبی بودند

مادرم می گفت سالی که تو بدنیا آمدی

زمین تشنه، سال ها چشم انتظار باران بود

زمین با خودش قهر کرده بود ، آسمان با همه

بغض و دلتنگی در چهره ها نمایان بود

نان گندم زینت سفره ی بزرگان و نان جو و گاورس قوت لایموت اهل آبادی

پختیک و خشتیک اجر و قربی داشت

می گفت:

وقتی که تو آمدی باران آمد ،برف آمد ،برکت آمد

دوباره زمستان سفید شد، بهار سبز ،تابستان آبی و پاییز زرد

رودخانه آب را بخاطر آورد،

چشمه جوشید ، زمین بارور شد،

زمانه تو را باور کرد ،

تو قاصد خدا بودی بر اهل زمین

و مژده ی بهار بر خاک خسته

من یادم نمی آید

ولی مادرم می گفت

با آمدنت همه چیز آمد.

آری در چشم مادر ،من همه چیز بودم

  (محمود مسعودی)

 

[ جمعه سوم مرداد 1393 ] [ 11:23 ] [ راضیه ]

هوالحق

 «وَلَوْ يؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِمَا کَسَبُوا مَا تَرَکَ عَلَى ظَهْرِهَا مِن دَابَّةٍ وَلَکِن يؤَخِّرُهُمْ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِعِبَادِهِ بَصِيرًا»

«و اگر خدا بخواهد مردم را به سبب کارهايي که کرده اند بازخواست کند، برروي زمين هيچ جنبنده اي باقي نگذارد، ولي آنها را تا زماني معين مهلت مي دهد و چون مدت شان به سر آمد، به اعمال بندگان خويش آگاه است.» (فاطر 45)

 

کم کم به اين نتيجه رسيده اي که حکم عدم استطاعت بر روزه به دليل کبر سن، جاري است! روزه اي که فقط آب و غذا و تدخينش را دوري داري، فقط از هم او مي توان به رحمتش اميد تقبل داشت. از خرداد 66 تاکنون به 27 سال مثلا روزه ادا کردي و دريغ. ترسي است مستولي از "چو پرده برون افتد". گاه مي انديشي الطافش به سبب استمهال و جزا در اين دنياست که آن سو حساب به تصفيه باشد و نتواني مشت بازکني که آري گويي روزه بودي و مثلا توقع سربلندي.

امتحان و ابتلايش را شکر. هر روز در قيد و بندي متفاوت. هفت صبح خوابيدي و نه بيداري. ساعت 3 بليط تهران داري و کلي کار مانده. با آژانس به سرکار مي روي و کارگران شهرداري را مي بيني که در حال آسفالت کردن چندين باره خيابانند. دلت آشوب مي شود که آيا مي تواني در اين گرما با اين قير داغ روزه به انجام بري؟ کولر را در منتهاي برودت مي گذاري و کارها را سرهم بندي مي کني. دوباره آژانس مي گيری به طرف نمايندگي بيمه. کار انجام مي شود و مي خواهي دوباره آژانس بگيري. از خودت بدت مي آيد و پياده خيابان را گز مي کني. پيري بد دردي است و آفتاب کويري وحشتناک. دو تا اتوبوس عوض مي کني. حس مي کني کتت خيس است. نه تو مرد اين کار نيستي. عيال از ديدنت وحشت کرده. آب سرد دوش هم داغ است!

حسي مي گويد اين قطاري که پارسال 19 هزار تومان بود و الان 28500 و از اول مرداد 30000 تومان، نمي تواند 6 ساعته تهران باشد. از چهار واگن دوتايش سامانه سرمايش ندارند و ملت کلافه هجوم آورده اند به سالني که نشسته اي. رئيس قطار هم قيد همه چيز را زده و آمده در رديف تو نشسته. بليط ها را هم چک نکرد. به جاي 9 شب 11/5 شب مي رسي. شب 23 ماه مبارک است و ملت در حال رفتن به احيا. خيابان شلوغ و ترافيک، يادت مي آورد که هفتاد هشتاد روزي هست که به شهري که مي گويند قشنگه نيامدي! احيا را کم و بيش پاي تلويزيون و همراه زوار آقا امام رضا سپري مي کني. حاج آقا به حق فاطمه را يادش مي رود و بعد از امام حسن يادش مي آيد و دوباره شروع مي کند. آخر مراسم به عيال مي گويي «گويي امام موسي را هم نگفت!» 6 صبح مي خوابي و تاکيد مي کني تا 2 که بايد مادر را دکتر ببري، بيدارت نکنند. سه بار جواب تلفن را مي دهي. چهارمي ساعت 12 زنگ مي خورد و شماره يزد است. مي خواهي جواب ندهي، نمي شود. شايد خبر از تخليه خانه ای است که بايد به آنجا بروي. پشت خطی خيلي هيجان دارد و خبري را مي دهد که ديوانه مي شوي. خدايا شکرت. مبهوت مي نشيني و گريه مي کني از ترس. نکند اين هم استمهال است؟

وَ ذَرْنِى وَ الْمُكَذّبِينَ أُوْلِى النَّعْمَةِ وَ مَهّلْهُمْ قَلِيلًا

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 5:6 ] [ رضا ]
آنچه در درونت شور می اندازد عشق است ...

عشق مستلزم معرفت است...

اگرعاشق شدی عبادتت عاشقانه می شود ولذتش باعث یافتن نقطه اتصالت میشود و به قولش :

در تو عشق می جوشد بی آنکه  ردش را بدانی ...

به نظرم ردش همان روح الهی است که در روز نخست در وجودمان دمیده شده...هرچه هست ازآنجانشات گرفته است...

 

akse montakhabe shabe gadr 23 عکس های منتخب شب های قدر (1)

 

چه زیباست صدای  اذان....

یک اذان دیگرهم  تمام شد...

ازخودم می پرسم آیا من آنچه داشته ام "فرصت هایم "  را غنیمت شمرده ام؟

افسوس که زمین زمینگیرم کرده است...

امشب هم شب بزرگی است ...

آه ای خدا ،نمیدانم امشب چشم هایم یاری ام خواهند داد وقتی می گویم"بک یاالله"

ببارند و خاکستر شرم را ازگونه هایم بزدایند؟

خدای من ،امشب تمام اشتیاقم را تمام امیدم را در قطره قطره اشکهایم جمع کرده ام تا آنگاه که فرشتگان سرنوشتم را رقم می زنند اشکهایم به دادم برسند...

مهربانم ،تورا سوگند به اسمهای زیبایت ببخش بر من توبه های شکسته ام را...دلخوشم به مهربانی و رحمتت...

امشب دعایم این است اندوه و دلتنگی را از لحظه لحظه روزگار عزیزانم بزدا و روزیشان را جزمحبت وعشقت  قرار مده...

...و این شب ها عجیب عطر یاسهای اجابت کوچه باغ پاییزی دلم را پرکرده است...

سبحانک یا لا اله الا انت ،الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب

[ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ] [ 17:51 ] [ اشرف ]

                                              گریه های آفتاب

نمازش نماز خدا بود ، روزه اش خدایی . طاعتش طاعت خدا و عبادتش عبادت خدا . بندگی الهی اش ، خلافت الهی بود . صلحش برای خدا و جنگش هم . خشم و رحمش برای خدا بود و همه چیز را برای خدا می خواست . حتی نماز نامقبول قاتلش را برای خدا می خواست پس به نجوای مهربان و سر پنجه لطف ، قاتل خودش را بیدار کرد . گرچه دیگران بوی فتنه را در مسجد شنیده بودند اما بوی فتنه بی گمان ، مشام حضرتش  را نمی آزرد . برای اوفضای خانه ی خدا از بوی دوست پر شده بود . لحظه دیدار نزدیک می شد . بوی معطر فرشته ی مرگ می آمد که اشکبار به پابوس حضرتش آمده بود . بوی آسمان می آمد که به زمین آمده بود تا لحظه ی رستگاری را به چشم دیده باشد . بوی آب می آمد ، مهریه همسرش . بوی زهرا (س) بود ، مرضیه تر از همیشه در انتظار ، با اشک توام شوق و اندوه بر چهره . بوی رسول الله مشام مولا را پر کرده بود . بوی ملائکی بود که بر یکدیگر سبقت می گرفتند تا قدوم حضرتش بالشان را معطر کند ، فرشتگانی که سالهای سال ، رشک منزهی برده بودند بر قنبر ، آنگاه که دست حضرتش بر شانه ی او ، پیام خدا قوتی دلنشین می شد .

خورشید به گمانم گریسته بود ، هزار بار هر بار هزار قطره ؛ از آن رو که دیدن لجظه ی رستگاری را اجازه نیافته بود . خورشید که در بدر و احد دانه های درشت عرق را بر پیشانی حضرتش  ، شرمسار شده بود  . خورشید که همدم روز های داغ مدینه بود ودر  آباد کردن نخلستان هایی که نشان از برکت دست مولا داشت به ظرافت و شیفتگی تابیده بود  و آنگاه که بوتراب ، غریبانه سر در چاه می کرد به نجوایی محزون ، خورشید ، طاقتش نبود و دردمندانه تکه ای ابر بر صورتش می گرفت و گریه می کرد . نخلستان ها ، گریه های آفتاب را رشد کرده اند . همان خورشید که بوی تعفن اجساد خوارج را در مشام تاریخ پراکنده بود و جسارت به ظاهر بزرگان را در سهم خواهی از خلافت اولین امام با خشم ، دندان کروچانده بود . خورشید آن شب ، شب رستگاری را می گویم گریسته بود ، به گمانم در بستر ناپیدایش در افق خون گریسته بود که هنوزغروب های  افق های تمام عالم خونرگند . و خدای من چه مهربان است ، چه دوست داشتنی است که  به خورشید رخصت دیدار آسمانی ترین لحظه ی زمین را نداده بود شاید اگر دیده بود ودل می ترکاند ، آفتابی نمی ماند . خورشید باید می ماند و با هزار حرارت ، جاودانه ترین اندوهش را سال های سال بر زمین می تابید پس بتاب خورشید جان . بتاب ، رمضان ، ماه غریبی است . رمضان آفتابی اش خوب است . گرما و رمضان یادگاران مقدس مولای منند . حالا همه می دانند چرا رمضان را داغ تر می تابی . حالا همه می دانند که آسمان ، این روزها تبدار توست ، تبدار حرارت اندوه تو .

خورشید جان! این شب ها و روزها  ایام و لیالی دلتنگی است . شب های رستگاری است و تاریخ به خاطر ندارد که هیچ یتیمی را یتیم تر و بی پناه تر ازایتام کوفه در شب های رستگاری علی (ع) دیده باشد . و تو یتیمک بی پناه شده ی آسمانی خورشید جان  بتاب .

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 0:3 ] [ احمد اخلاقی ]

هوالحق

سالها نشسته بر آفتاب

بارها پيچيده بر آن بادها

کهنگي نيانداخته اش از پا

بايد باور کرد:

                    عشق را هزار بار از سر نويسي، بازهم کم است!

 234

نمي دانم وقتش شده است بگوييم رسيدن به خير؟

[ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ] [ 6:22 ] [ رضا ]

 

به نام خدا

با سلام بر همه دوستان

 

چندی پیش غریبه ای آشنا و یا به عبارتی دیگرآشنایی که خود را درنقاب غریبه ها پنهان می کند آرزوی نابودی اینجا را کرد ولی خود  به خوبی می داند که در این جا دلها حکومت می کنند،نه تکه ای پوست وگوشت واستخوان. پس نابودی آن تقریبا محال است.

رایحه یار دیرینه نازنینم از طریق این وبلاگ به مشامم رسید که سالها در طلبش جستجو می کردم.

و اکنون که شوق وصالش شمارش معکوس آغاز کرده ، بی صبرانه منتظرم اورا درآغوش گیرم و برفاصله بیست ساله جدایی خنده ها سر دهم. 

 

 

 

 

[ جمعه سیزدهم تیر 1393 ] [ 23:54 ] [ راضیه ]

کشتی عشقت به دریای دلم پهلو زده

لشکر مهرت به شهر سینه ام  اردو زده

طبل  جنگ می آید  از هر سوی  شهر

بس که سربازان تو بر برج و  بر بارو زده

هر طرف  احساس جنگی نابرابر داشتم

تیر مژگان  هم شکنجی بر خم ابرو زده

تیشه ی آهن به جان بیستون افکنده ای

سوز شیرنت به فرهاد دلم  هو هو  زده

صبر و طاقت را ز کام  خلوتم   بگرفته ای

چشم مرواید تو در هر طرف سوسو زده

عاقبت هم ساده را غرقاب دریا می کنی

بی مروت رحم کن بر  این  دل  جادو زده

[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 11:6 ] [ 69747 ]

ماده ی مخدر یا همان افیون چه می کند: آری معتاد می کند

معتاد کیست : کسی که از لحاظ جسم و روحی به ماده ای یا چیزی وابسته می شود بطوری که تمام زندگیش را تحت تاثیر قرار می دهد ، گاهی آدمی آنقدر غرق می شود که انگل جامعه و عذاب خود می گردد.

افیون ظاهری دارد و بواطنی

ظاهری آن همان حال و روز معتاد است و مشکلات روحی و چسمیش

ولی باطن ها و به عبارتی لایه هایی دارد که هر کس به فراخور اطلاعات و تفکرش در می یابد.

اولین قدم فراتر از ظاهر ،مصائب شخص و جامعه است که گریبان خودش ، خانواد و فامیل را می گیرد، لایه ی دوم هدر رفتن انرژی یک نیروی جامعه در کوتاه مدت و دراز مدت است و هزینه های مادی و معنوی که شخص و جامعه متحمل می شود جه برای اصل اعتیاد و چه درمان آن و عواقبی که برای یک ملت و یک جامعه دارد .... و در اخر اینکه بدانیم در دامی بزرگ هستیم که قدرت های سیاسی و اقتصادی دنیای امروز در طول سال ها برایمان چیده اند، اغلب ما ظاهر و یا حداکثر جند لایه را می بینیم خیلی کم به عمق قضیه و در مقیاس جهانی فکر می کنیم

حالا چند نکته را برای ورود به بحث افیون اصلی داشته باشیم

افیون نشئه ای دارد که نه تنها مصرف کننده احساس بدی ندارد که از آن لذت می برد

اصل افیون ها برای درمان هستند و نیاز جامعه و مردم و وقتی به بیراه می افتند و فرهنگ استفاده از آنها را نداریم بلای جان خود و جامعه می شوند.

می خواهم بگویم اینترنت افیون است ،افیونی است قوی تر و مخدر تر از هر ماده ی مخدری که زمین به خود دیده است.

چرا؟

 اینترنت  اگر درست استفاده شود بسیار مفید است ،درمان درد است و راهگشا ولی وقتی از حدش می گذرد افیون می شود.

1- جامعه ی هدف اینترنت از هر افیونی وسیع تراست

2- سرعت گسترش اینترنت از هر افیونی بیشتر است و مردم و دولت ها به این سرعت افتخار می کنند.

3- دولت ها برای جلوگیری از گسترش افیون ها تلاش و هزینه می کنند ولی درمورد اینترنت برای توسعه اش هزینه می کنند.

4- گسترش افیون در بین مردم جزو نکات منفی آن جامعه است و گسترش اینترنت جزو نکات مثبت جامعه

5- سن شروع اینترنت از روز تولد است و سن گسترش دیگر افیون ها خیلی بالاتر .

6 دیگر افیون ها حداقل به ظاهر ممنوع هستند و کسی تشویق نمی کند ولی همه اینترنت را تبلیغ می کنند برایش کلاس می گذارند و هر کس مصرف کننده ی بهتری باشد قویتر است.

اینترنت افیونی مدرن و به روز

حالا بیایید لایه های بعدی را ببینیم

کودکانمان بدون تحرک پای اینترنت می نشینند.

بزرگانمان بدون تفکر در اینترنت می چرخند.

بدون کمترین تلاشی همه جا در اختیار ما است و به بهترین اطلاعات دسترسی داریم

از سه بند بالا می توان فهمید تحرک ،تفکر و تلاش را از مردم می گیریم.

از طرفی لذت این افیون باعث می شود آنجنان غرق شوی که گذر زمان را ندانی و تازه دلخوش و سرمست باشی.

با این کودکان و بزرگان فردایمان چه خواهد شد.

و اما لایه ای عمیق تر و وسیعتر

وقتی هر کاری را بدون فرهنگ آن یاد بگیرید بلای جان خواهد شد و شما را از کارهای بزرگتر باز خواهد داشت. اینترنتی که افیون شود جامعه را از تفکر باز خواهد داشت و انرژی جوامع را صرف هیچ خواهد کرد و ما همیشه معتاد خواهیم ماند و دیگران هر روز افیونی جدید برایمان رو خواهند کرد . ما سرمایه هایمان را بدان ها خواهیم داد و آنها هر روز فربه تر و ما هر روز معتاد تر خواهیم شد.

ما غرق در دنیای اطلاعات خواهیم شد از این غرق شدن لذت خواهیم برد و آنها غرق در غرق کردن ما و از غرق کردن ما منفعت خواهند برد.

ما هر روز معتاد تر و آنها هر روز فربه تر خواهند شد

افیون اینترنت هر روز نوع جدیدی را رو می کند مبادا که دلزده شویم.

افیونی قویتر و خطرناک تر از اینترنت در دنیای امروز نمی شناسم.

یکبار دیگر اسیر سرپنجه های باز های جهانی هستیم در حالی که در دنیای افیون زده ی اینترنت غرقیم

افیون اینترنت توهم توطءه نیست سیاست سرگرم کردن ملت ها برای چپاول درازمدت است.

[ چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ] [ 19:53 ] [ 69747 ]

هوالحق

«دلم مي گيرد از دست خودم گاهي           که گاهي مي رسم از خود به خودخواهي»

تا انرژي آزاد گيبس گذر خليفه از خود به خودخواهي، منفي شود و واکنش به سمت مخالف برود، شايد به انتهاي ماه مبارک برسيم و شايد هم کوچ به شهري که مي گويند قِشنگ است انجام شود به سلامتي. بنده خوب خدا غريبه آشنا هم که گويي چون باغ هاي بادام تفت، به آفت رسيده از بي توجهي و دوست مي دارد اينجا را در تار تنيده.

 

 1263

 من ترک عشق شاهد و ساغر نمي‌کنم                  صد‌بار توبه کردم و ديگر نمي‌کنم

شيخم به طعن گفت که «رو ترک عشق کن        محتاج جنگ نيست؛ برادر، نمي‌کنم!»

 

باغبان باغ مي گفت: «علاج اين آفت فقط آتش است!»

[ چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ] [ 1:25 ] [ رضا ]
                          

                                              روزه کلام

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 20:55 ] [ مهدی_ک ]

                                                          بسم الله الرحمن الرحیم

 سلام دوستان . این داستانک بر اساس زندگی واقعیآقای  " م  "  نوشته شده

                                                               التماس دعا

خوب می دانست که پدر و مادرش از دستش خسته شده اند . همسرش هم همینطور . کمی کلاه نداشته اش را قاضی کرد ، خودش هم از دست خودش خسته شده بود . دستش را توی جیبش کرد و سیگار نیمه مچاله ای بیرون کشید . آتش زد . قاعده اش این بود که بعد از نشئگی ، سیگار باید به او لذت می داد که نداد . باقی مانده سیگار را به پیاده رو تعارف کرد . رفت . سرگردان بود . جایی نداشت ، نه خانه خودش ، نه منزل پدرش . پیش دوستان و آشنایان هم نمی توانست برود . همه دستش را خوانده بودند ، اگر هم خواندن نمی دانستند ، دیدن رنگ و رویش برای دانستن اوضاع کافی بود . باز هم رفت . باز هم سرگردان . از هر راه ، حتی کوره راهی که برای یافتن مقصر وضعیتش  می رفت باز هم به خودش می رسید . جلوی یک فروشگاه صوت و تصویر ایستاد . چند تلویزیون ، همزمان ، تصاویر مختلفی را پخش می کردند : مردی که برای دیگران جوک می گفت ، خواننده ی جوانی که هم ریش مردانه داشت هم موی زنانه و چند تصویر بی صدای دیگر . و صدای یک سخنران که از بلندگوی جلوی فروشگاه پخش می شد . چشمش به تصاویر و ذهنش به بدختی اش بود ؛ صدای بلندگو اما سماجت داشت  ، نمی شد نشنید . واعظ ، حکایت مردی را می گفت که شفای بیماری لاعلاجش را از امام رضا گرفته بود . کنجکاو شد . کمی دیگر ایستاد و گوش کرد . آنطرف شیشه ، سایه ای جنبید و لحظه ای بعد ، مردی جوان دم در فروشگاه ظاهر شد  و با لحن ناملایم و چهره ی عبوس راندش ؛ غیر محترمانه از او خواست آنجا نایستد . زیر لب غرید . شاید ناسزایی هم گفت . احتمالا دو بار ناسزا گفت  یکبار به خودش ، یکبار هم به مغازه دار . شاید هم بیشتر .  آمار فحش دادن هایش  را نداشت . چند متری دور شد . هنوز صدای بلند گو را می شنید . چیزی در ذهنش درخشید . شاید جرقه ای ، شاید بارقه امیدی . هزار بار از این و آن ، از تلویزیون و بارها از پزشک  کلینیکی که برای ترک مواد به آنجا می رفت ، شنیده بود که " اعتیاد ، یک بیماری است " و " معتاد ، بیمار است " . با خودش واگویه داشت  ، نفهمید به زبان می آورد یا در ذهنش می گذرد : معتاد، بیمار است . خب ؟ خب ندارد پس او هم بیمار است . بعدش ؟ امام رضا هم که بیماران را شفا می دهد . خب که چی ؟ معلوم است دیگر ، شاید بیماری او را هم شفا بدهد .

تصمیمش را گرفت ، عزمش را جزم کرد . خواست طنابی بخرد و خودش را به پنجره فولاد ببندد ، پول نداشت . تنها چیزهای توی جیبش یک فندک بود و ته مانده ی مواد مصرفی اش که یک بار مصرف را هم جواب نمی داد . پشت پنجره ی فولاد که نشست به جای بستن ریسمان ، بند دلش را بست . کمی گفت . کمی گریه کرد . کمی سرگرم افراد دور و برش شد . خادم ها را دید و موج مردم را که می آمدند و می رفتند . چند ساعتی گذشت . کم کم تاثیر مواد مخدردر بدنش کم و کمتر شد . خمار شد . طاقتش طاق شد . نیاز به مواد ، امانش را بریده بود . بلند شد و از صحن بیرون رفت . کمی آنطرف تر ، کنار یکی از خروجی ها ، کارگران ساختمانی که کارشان را تعطیل کرده بودند را در حال رفتن دید . رفت . دور و برش را نگاه کرد . کسی نبود . کنار یکی از دیوارهای در حال ساخت نشست .

باقی مانده ی مواد مخدر، فندکش و تکه ای کاغذ کثیف . چند دود بیشتر نگرفته بود که حضور کسی را احساس کرد . برگشت . دیر شده بود . دستبند ، بازداشتگاه و دادگاه .  

حرفی برای گفتن به قاضی نداشت . قاضی هم از این دست آدم ها زیاد دیده بود و در انتظار حرفی شنیدنی نبود . اما پرسید : چرا آنجا ؟ جای دیگری نبود موادت را بکشی ؟

شب قبل را در بازداشتگاه با حال بد خماری گذرانده بود . نای حرف زدن نداشت ولی باید جواب قاضی را می داد . سرش را پایین انداخته بود  . بی رمق ، ماوقع را توضیح داد . ساکت شد . قاضی هم ساکت بود . سرش را بالا آورد . قاضی سرش پایین بود و دست هایش را دو طرف آن گرفته بود . به نظرش عجیب آمد . قاضی سرش را بالا آورد . چشم هایش برق داشتند ، برق اشک یا چیزی دیگر . روی ورقه چیزی نوشت . دهانش را که باز کرد لحنش عوض شده بود : می روی زندان ؛ مبارکت باشد . آقا – قربانشان بروم -  کلینیک ترک اعتیاد که ندارند اما چند روز زندان را ، فکر کن مهمان درمانگاه ایشان هستی . حتما دعای  تو اجابت شده  که اینجا هستی ، اگر نه آنهمه مواد مخدر کشیدی ، چرا این بار گیر افتادی ؟ برو و قدرش را بدان پسر جان ! شاید زندگی دوباره به تو داده اند .

انگار آب سردی روی سرش ریخته بودند . تمام شب را به درد خماری و فحش به زمانه گذرانده بود .شاید کفر هم گفته بود ولی یک بار هم با خودش فکر نکرده بود که خواسته اش ، این طور و با این شکل برآورده بشود . قاضی حکم را به سرباز همراهش داد و به او هم به جای خداحافظ گفت : التماس دعا .

 

[ شنبه هفتم تیر 1393 ] [ 7:19 ] [ احمد اخلاقی ]
سلام

نمای دور

نمای نزدیک

توضیح این که به شیب لایه بندی ها توجه شود.

این پست برای دور هم بودن گذاشته شده است و جایزه هم ندارد

[ پنجشنبه پنجم تیر 1393 ] [ 12:56 ] [ شمس ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ برای ارتباط با دوستان زمین شناسی ورودی 67 68 ,69و 70 دانشگاه بیرجند ایجاد شده که در واقع اولین دوره های زمین شناسی دانشگاه بیرجند می باشند. می توانید در قسمت نظرات مطلب بنویسید یا اینکه با ايميل geobirjand69@gmail.com تماس بگيريد تا نام کاربری و رمز برای شما ارسال گردد و خود مستقیما در صفحه اصلی وبلاگ مطلب بگذارید. مطالب می تواند هر موضوعی باشد به شرط اینکه تولید خود شما باشد و از کپی کردن مطالب از سایت های دیگر بپرهیزید.
همينطور . دوستان دیگر ورودی های دانشگاه بیرجند که علاقمند باشند با دوستان زمین شناسی67 68 , 69 و 70 در تماس باشند یا اطلاعاتی از آنها بگیرند می توانند با وبلاگ در ارتباط باشند. با تشكر
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که پایان کار چیست
لینک های مفید
امکانات وب


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


آلبوم عکس زمین شناسی 69