بنام خدا


سلام  سلام

[ یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۱ ] [ 23:41 ] [ 69747 ]
از روانشناس به زمین شناس

 

چرا خشمگینی خب؟

در این دنیای پر از ناکامی که نمی شود به هر چیزی که دلت خواست برسی خب برادر من، تازه شم نباید هم برسی ، مگر هر کی به هر کی است؟‌چی؟؟؟؟؟!!!! هست ؟؟؟؟ !!!!!! نه بابا نیستا ، از ما گفتن . خوب حساب احترام به بزرگتر و‌عمه چه می شود پس ؟!!!

( از صدقه سری یکی از دوستان اخیرا کلیپی دیدیم در تقابل استاد- دانشجو در بحث شیرین مقاله نویسی، اگر ندیده اید ببینید که خیلی جالب است و از دلایل مهم هر کار مهمی، یکیش احترام به بزرگتر، یکی هم عمه جان ذکر شده که در خور توجه می باشد).

 

خوب وقتی بخواهی و نشود ، چه می شود ؟ 

می شود ناکامی و ناکامی چه می شود می شود خشم و خشم چگونه ابراز می شود ؟ 

حالا که دوره مدرنی شده نمی شود بری یقه طرف رو بگیری و گلاویز شوی ، یا پرخاشگری کلامی می کنی ( غیبت و تهمت و سرزنش و نیش و کنایه ....همه از مصادیق خشم هستن هاااا) یا زورت به طرف نمی رسد طی یک مکانیزم دفاعی جابجایی جانانه سوی خشم را به سمت همسر جان یا فرزند جان می کشانی اگر هم زورت به هیچکس نرسد که به خودت می خشمی و  خودت را هی می خوری و می خوری تا تمام شوی.

خب نخور،  چیزی نمونده ازت هااااا.( استیکر خنده).

ادامه دارد ......

بر می گردم.( استیکر لبخند).

 

 

 

[ پنجشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 13:28 ] [ لیلی ]

هوالحق

«خاکستر!

ترسیم خاکستر چرا نمی تواند نشان از پایان جهان آن مرد، آن انسانی باشد که به هیات سایه ای از لابه لای اوراق قرون به رویای من درآمد، برابر نگاه من –امانتی از یاد– یادها رها کرد در باد و خود در عمق غبار بادیه گم شد. سایه وار، بی سخن و گنگ؛ هم بی آنکه رخ بنماید.»

"آن مادیانِ سرخ یال" محمود دولت آبادی

اصولا می اندیشیم که این حاج علی آقایمان چه با معرفت است! شاید بتوان در آینده خدایگانی معرفت را تفویضشان نماییم. کم و بیش و دیر و زود، پس از چپ و راست شدنهای بیشمار روزانه اش، دقایقی بعد در آغوشمان است و اخم هایش باز. عاشق ماشین است و از ما که اصلا رانندگی به یاد نداریم گاه می پرسد: «چرا ماشین نداریم؟» و البته اذعان دارد که «بابا رانندگی نمی داند!» سه سال پیش حاج آقا جواد، ماشین پسرخاله مهریزی محترمشان را به امانت گذاشت تا که فردا روزی، پسرخاله بیاید از برای تحویلش. پس از کلی تحریک حاج علی که «تو می توانی!» بعد از چند دقیقه دوید داخل خانه تا به مادرش با ترس جار بزند که «بابا اصلا رانندگی بلد نیست!». طفلک بچه در همان چند دقیقه افقی و عمودی کردن ماشین فهمید که ما اینکاره نیستیم. به سال 71 که فسیل 3 را با استاد بزرگ دکتر آریایی به صورت پروازی و هفته در میان داشتیم، بیست ساعت و ساعتی 200 تومان آموزش رانندگی دیدیم. در آن آموزشگاه خیابان حکیم نزاری، نزدیک حمام عمومی نزدیک میدان امام و کنار آن بستنی فروشی که زمستان 69 من و حاج فرهاد و دو عزیز دیگر، بستنی خواستیم و به ما خندید که «زمستان و بستنی؟» به مرحله آزمایش نهاییِ رانندگی که رسیدیم، از بخت بد دو عزیز بهتر از جان که یکیشان فقط با تراکتور کمی رانندگی کرده بود، به صرافت اخذ گواهینامه افتادند و ما محافظه کارانه در انتظار به نظاره نتیجه عمل شان نشستیم. یکی شان بار شانزدهم موفق شد و ما از ترس شوخی و متلک های دوستان، آمدیم تهران که مثلا گواهینامه بگیریم. خیلی زود گرفتیم. سال 1390. یکی از همکاران بعد از ظهرها در آموزشگاه تعلیم می داد و 200000 تومان دستی از ما به قرض گرفت و چندی بعد به خودسری "دیوار سفارت بالا رونده ها"، ما را ثبت نام کرد. اولین امتحان خیلی خوب بود. پارک دوبل را که شروع کردیم نیسان قشنگی با سرعت از کنارمان گذشت و تمرکز از کف رفت. جناب سرهنگ در عین خشونت، چقدر مودب بود. وقتی پراید فرمان هیدرولیک را در جدول کوبیدم و از خجالت پیاده شدم، دوباره سوارم کرد که «باید تا آخر بروی!!» چه آبروریزی شد جلو فسقل بچه هایی که برای امتحان آمده بودند. هفته بعد قبول شدم که بعدها فهمیدم به سفارش دوستان، کلاج زیر پای جناب سرهنگ بوده و ما غره به خود که این بار چه قشنگ امتحان دادیم. بله حاج علی آقا هم چون ما عاشق شاسی بلند است که در کوه و کمر می رود و گاه مجبور می شویم در تنگناهای نه راه پس و نه پیش، جاده سازی هم بکنیم (خرده سنگ های ریخته شده) تا مگر از مخمصه رها شویم!!!!

قول یک پاژن دوکابین را اگر زنده باشم داده ام!!!!!!!!! به شرط اینکه شیب ملایم افزایش قیمت سوخت اجازه بنزین خریدن دهدمان. هرچند الان قیمت فوب خلیج فارس از قیمت دوغ آبعلی کنار سازند مبارک آباد کمتر شده باشد (از همین جا عرض ادب می کنیم خدمت دوستان و اساتید نفتی مان). مشکل احتمالی دیگر در وفای به عهدمان هم این است که شاید آن موقع به دلیل آلودگی هوا، به شهروندان فقط اجازه نیت روشن نمودن ماشین ها را دهند! (این طرح انشالله به زودی جایگزین طرح زوج و فرد از در خانه خواهد شد.) خاطرنشان می نماییم، برخلاف عیال که از جمله «رانندگی بلد نیستم» حقیر سرشار از تقصیر فشارش میرود بالا، به طرز ناهنجاری حال می کنم که رانندگی نمی کنم. چرا که همه رانندگی بلدند اما همه که فرق دایک حلقوی و تغذیه ای و صفحه ای و فوج دایک (Ring-dyke, Feeder dike, Sheeted dyke, dyke Swarm) را نمی دانند!!!!!!!! (خدا قبول کند ما هم بلد نیستیم. برای مثال گفتیم که در مثال هم مناقشه نباشد مگر نه دکتر حاج محمد آقای ب. هم رانندگی بلد است هم این دایک ها را می شناسد).

اما بحث مهم روز: از یاد رفته عزیز

اولا پدر حوصله ندارد برای شناسایی و قبول حضرتعالی به فرزند خواندگی، به مانند شناسایی R عزیز، هولمز و پوارو بازی درآرد. ثانیا حالا که فقط از یادرفته ها قادرند وب را از رخوتِ پی آیندِ گروه های بیشمارِ زمین بیرجند نشانِ تلگرامی دور کنند و "غریبه آشنا" و "در یاد مانده" شوند، خدا کند در این اقلیم دلواپسیِ مزمن، نام و یاد مرگ حاصل از حرمان های حاکم بر زندگی مان که فقط ریشه در بالا و پایین مکنتمان دارد، حتی به اندازه قلیل 43.5 متر (عدد 43.5 را عرض خواهم کرد) دل را پس نزند. آن هم اکنون که نقل مجالس فرهیختگان، واژه مرگ است. آنهم مرگی قبل و بعد مرگ، بعضا این ور و آن ور مرگ و نه مثل مرگ مرحوم ولی صفا (ابوی محترم حاج غیاث) در پشت بام تهران که اگر شانس و محبت بازماندگان همره باشد، بعد از 53 سال فقط سنگی بر مزاری باقی است جهت عبرت آیندگان.

آقا اصولا هرکس از مدل ماشینش ناراضی است برای قوت قلب هم که شده به نوادگان مجازی بفرماید: پدر معنویمان با آن عظمت حجمی اش ماشین که ندارد، رانندگی هم نیاموخته!! چه می شود کرد؟ تحریم ها را فعلا می گویند برداشته اند. حالش را ببریم که اگر ما به ماشین تبدیل نشویم، لاجرم بچه هایمان در مقیاس کوچکتر به مثابه ماشین عمل نخواهند کرد و هیچ احساس و عاطفه ای سرکوب نخواهد شد. نمونه اش دو تابستان پیش در صحن و حرم آقا امام رضا بود که دیدم مهتاب قشنگ خارج نشینمان چه زیبا در آغوش خواهرمان نمو داشته و مایه مباهات شده.

ضمنا ما در خرید ماشین هم هیچگونه سررشته ای نداریم ( مثل تلگرام بازی که در جلسه ای نسبتا مهم بودیم و هی لبتاب بوق پیغام رسانی احوالپرسی فرزندان را از یکدیگر می زد و ما دستپاچه برای جلوگیری از آبروریزی بیشتر، کاری کردیم که اصلا گروه کن فیکون شد و بعد فهمیدیم حمل بر معضل "لفت" و نمی دانم چه شد و فرزندان به اشتباه اندیشیدند پدر از چیزی رنجیده!!!). مثلا نمی دانیم ماشینی که تولیدش 1381 است را چگونه 1382 حساب می کنند. همینگونه نمی توانیم محاسبه کنیم و در ذهن متحجرمان تصور کنیم چگونه می شود در 12 سال فقط 190 کیلومتر از ماشین کار کشید! به عبارت قوانین ریاضی 1 و فیزیک 2 (که روی نمودار پاس شدیم) روزی 43.5 متر!!!!!!!!!!!

[ یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 13:24 ] [ رضا ]

[ سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۴ ] [ 23:17 ] [ 69747 ]
من از مردن نمی ترسم

من از مرگ امید و آرزوهایم

ز خطی که به پایان می رساند جستجوهایم

من از خاموشی یک حس دنیاگرد می ترسم

من از اینکه نبینیم خواب دریا را

نپویم راه جنگل را ،به دور از کوه بنشینم

لبم خالی ز اشعار و نگاهم خالی از عطر طبیعت

یا بدون جستجوی حس زیبایی میان لحظه ها گردد

من از تکرار خورشید و غروب مانده در یک قاب ،

من از رودی که شد مرداب می ترسم

ز بی برگی ،ز بی عاری ، ز  دلمرگی و بی باری

از اینکه پر شود اندیشه ام از هیچ  و پوچ رنگی سرخاب  می ترسم

من از زخمی بدون درد،

من از اندیشه های زرد

من از بی دردی یک مرد

من از مرگی بدون مرگ می ترسم

من از  مرگی  قبل از مرگ می ترسم.

محمود مسعودی(ساده)

[ پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۹۴ ] [ 23:6 ] [ 69747 ]

هوالحق

 

باد که می خورد ورنی بیابان شکل می گیرد و اگر قوطی رانی بر جای مانده باشد "رنگ بُرد باد" ساخته می شود، شاید!

تلماسه ها را عشق است!

دارکوب که نشست بر تنه درخت پوسیده، آب چشمه تراورتن ساز می یخد(!!!)

آی تکتونوسین ها! آی محمود! آی هادی!

                                        آی شمس و آی نجم نشسته در اراک

من نمی دانم

                این سیستم گسله به احتمال معکوس، چگونه می شود مکانیسمش؟

آری هنوز نور در ورای تاریکی هست.

و شیخ جنیدی مدفون در ورای تراورتن ها، دل خوش می دارد

که این نسل

         از نماز شکسته اش هرگز نمی گذرد

                                     گرچه به تیممی باشد زیر برف!

 

[ دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۴ ] [ 0:34 ] [ رضا ]
اقای مدیر وبلگ یه گروه تو تلگرام بزار زحمت همه رو کم کن بجای اینکه هی دست به موهات میکشی


 

این پیام یکی از دوستان عزیز است

اول اینکه گروه تلگرامی مدت هاست که به لطف و زحمت یکی از دوستان راه اندازی شده است و حدود 60 نفر از دوستان 67 تا 71 نیز عضو هستند به هر کدام پیام بدید شما را عضو خواهندکرد. اگر هم نتوانستید با هیچ یک تماس بگیرید شماره تان را همین جا بگذارید تا شماره ی شما رو به مدیر گروه بدهم شما را عضو کند. با تشکر

دوم

[ دوشنبه سی ام آذر ۱۳۹۴ ] [ 18:31 ] [ 69747 ]

امشب انار نذر چشمان تو می کنم وتا بیداری خورشید حافظ می خوانم 

می خندیم ....

ستاره ها را در دست میگیریم ....

کلمات شیرین به رقص در می آیند ....

وقت آرزو کردن است ، چرا که قاچ هندوانه سرخ سرخ است !

آرزو می کنیم ...

 

میدانم امشب فالهایمان تعبیر می شوند ...

 زمستان  مبارک _اشرف 

 

[ دوشنبه سی ام آذر ۱۳۹۴ ] [ 18:5 ] [ اشرف ]

[ جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۹۴ ] [ 19:4 ] [ 69747 ]

،دوستان عزیز.سلام.گفتم که بعد از حدود سی سال میخوام خاطراتی رو تعریف کنم که اینک دومیش رو میخونید.

توی خوابگاه شوکت آباد بودیم و موقع امتحانات ترم اول سال 69 بود. حوصلمون تو اتاق سر رفته بود. ما هم بچه درس نخون که مغزمون بیش از یک ساعت پذیرش مطلب رو نداشت. با هم اتاقیم که اسمشو نمی برم « و الان استاد دانشگاهه» گفتیم چه بکنیم چه نکنیم که وقت بگذره. بعد از تفکر و تعلق بسیار به این نتیجه رسیدیم که بیایم روح بازی در بیاریم و بچه خرخونا رو بترسونیم. با شیطون مشورت کردیم اوکی رو داد ما هم که بچه گوش بحرف کن. شروع کردیم.همه اونایی که توی خوابگاه شوکت آباد بودن میدونن. آقای عباسی نگهبان یک ساعت بعد از آخرین سرویس در اصلی ساختمون رو می بست و پنجره های اتاقهای پایین هم توری ثایت داشت و ما مجبور بودیم از طبقه دوم با عملیات پارتیزانی با ملافه بریم پایین. خلاصه پس از قرعه کشی قرعه بنام من افتاد که این عملیات رو انجام بدم. منم از ملافه گرفتم و رفتم پایین. همه میدونید وقتی که بیرون تاریک باشه و داخل اتاق لامپ روشن باشه اونایی که داخل اتاقن دید خوبی به بیرون ندارن ولی بیرونی ها به وضوح داخل رو میبینن. «خدایا ما رو ببخش» رفتم پشت تک تک اتاقا بعضی اتاقا خالی بود. بعضی ها چند نفر تو اتاق بودن و بعضی ها هم درشون باز بود. خلاصه کیس مناسب رو پیدا کردم. یک هم کلاسی خرخون تنها نشسته بود و درم بسته و به قول ما خر میزد. اسمشو نمیارم ولی 67 بود. ضمنا ساعت حدود 12 شب بود و دی ماه بود من ملافه سفید رو انداختم رو سرم و رفتم کنار پنجره جوری که من اونو میدیدم ولی اون منو نمی دید و بعد یک ضربه با انگشت زدم به شیشه و فوری رفتم کنار تر ولی اونو میدیدم.برگشت به پنجره یک نگاهی کرد و چند لحظه ای مکث کرد فکر کرد اشتباه شنیده. دوباره مشغول خرخونی شد.منم گذاشتم چند دقیقه بگذره دوباره زدم پشت پنجره اینبار سریع تر برگشت و به پنجره میخ شد.«یادم رفت بگم هوا هم سرد بود و سوز هم میومد. » یک دقیقه ای نگاه کرد معلوم بود ترسیده بعد که دید خبری نشد دوباره مشغول خرزدن شد. اینار من دو ضربه پشت هم زدم و رفتم کنار با وحشت سرشو از رو کتاب بلند کرد و نیخ شد به پنجره منهم از اون کنار نگاهش میکردم. خداییش چشاش داشت از حدقه در میومد ولی معلوم بود داره به خودش دلداری میده که این صدای باده.بلند شد توی اتاق یک دوری زد. ولی سمت پنجره نیومد. من هم دست نگه داشتم و نگاش میکردم. راستش رو بخواهید خودمم یکم ترسیده بودم. آخه من بیرون بودم و توی سرما و تاریکی باد هم مستقیم به صورتم میخورد.

ایندفعه رفیقمون رفت گوشه سه کنجی اتاق روبروی پنجره کتابش رو گرفت جلوش بطوریکه هم صفحه کتابو ببینه و هم پنجره رو.بحساب شروع کرد به خوندن ولی کامل مشخص بود یک چشش به کتابه و چش دیگش به پنجره.بد جور ترسیده بود.ایندفعه من ده دقیقه ای کاری نکردم و اون مشفول شد باز طفلک گرم خوندن شد و یادش رفت چی شده بود.خوب که گرم شد ایندفعه من محکم تر زدم به شیشه و رفتم کنار. دیگه ریده بود چشماش داشت از حدقه در میومد میخ شده بود به پنجره کتاب از دستش افتاد همینجور سکوت و نگاه وحشتناک خداییش منم وقتی اونو میدیدم ترسیده بودم. مشخص بود داره فکر میکنه که چکار کنه بره بیرون کمک بخواد بچه های دیگه بیان. اگه بیان و چیزی نباشه مسخرش میکنن یا اینکه بیاد جلو ببینه چه خبره؟ اون بنده خدا توی اتاق وحشت زده و حیرون. منم بیرون سرگردون. شاید پنج دقیقه گذشت و بی حرکت بود. بالاخره بر نفس امارش غلبه کرد و آرام آرام و با پای لرزان اومد به سمت پنجره. یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید مثل توی کارتون ماسک که نشون میداد چماش نیم متر زده بود بیرون. چشم این دوست عزیزم نیم متر جلوتر از خودش بود من تا جایی که میتونستم خودمو کشیدم کنار پنجره و ملافه سفید رو هم محکم گرفته بودم و تمام بدن رو پوشونده بودم.بالاخره رسید پشت پنجره و با ترس و لرز بیرون رو نیگاه میکرد تول به دوردست نیگاه کرد و بعد جلوتر دید خبری نیست جراتش بیشتر شد. سرش رو چسبوند به شیشه که زیر پنجره رو هم ببینه که دیگه من ناجنس هم دیدم وقتشه.یک دفعه پریدم جلوی پنجره و جیغ بلندی هم زدم. بنده خدا چنان جیغ زنان به سمت عقب برگشت که از پشت ولو شد روی زمین.همینجور دست و پا میزد که بلند شده پاشروی فرش لیز میخورد و هی دست و پا میزد منم همینطور زل زده بودم و نگاش میکردم و ملافه هم روی سرم بود. بالاخره تونست بلند شه به سمت در بره ولی چون نگاش از پنجره کنده نمیشد با سر رفت توی در و باز خورد زمین و به هر زحمتی بود در و باز کرد و خودشو انداخت توی سالن و همینجور یکسره جیغ میزد. منم از جیغ های اون ترسیده بودم و با خودم گفتم این چه غلطی بود کردم. بنده خدا سکته نزنه. سریع ملافه رو از سرم برداشتم و رفتم زیر پنجره خودمون سوت زدم بچه ها ملافه رو از طبقه دوم آویزون کردن و من گرفتم رفتم بالا. هم اتاقیم گفت چی شده گفتم هیچی نگو گند زدیم خدا کنه یارو سکته نکنه چه بکنیم و چه نکنیم گفتیم بیا طبیعیش کنیم بریم توی سالن مثلا ما اتفاقی اومدیم دیدیم اونجا شلوغه اومدیم ببینیم چه خبره. همین کار رو هم کردیم. وقتی صورت اون طفلک رو دیدم که داشتن بهش آب قند میدادن خیلی از کارم پشیمون شدم ولی از اینکه دیدم سالمه و سکته نکرده خوشحال بودم. یک چند نفر از دانشجو.ها هم پس از شنیدن اظهارات این بزرگوار رفته بودن تو اتاق تا مثل هرکول پوارو و شرلوک هلمز کشف جرم کنن. عباسی نگهبان و و چند نفر دیگه هم رفتن از بیرون علت رو ریشه یابی کنن.که هیچی کشف نکردن حالا من خودم واتاقی هم دستم از کسایی بودم که داشم اون همکلاسی عزیز رو دلداری میدادیم بهش میگفتیم از بس تنهایی میشینی و خرخونی میکنی فکرای الکی به سرت میزنه. و اينکه اینقدر ترسو نباش. مرد باش و از اینجور چرت و پرت ها .خلاصه دردسرتون ندم نتیجه بررسی های کمیته تحقیقات داخل اتاق و بیرون رفته ها این شد که یا این بنده خدا توهم زده و یا جن بوده «اون زمان شیشه و اکس نبود اگه نه میگفتن از اون زده» قرار شد اون دوستمون هم اونشب تو یک اتاق دیگه بخوابه. حالا که بعد 25 سال این خاطره خبیث رو رو کردم از اون دوست عزیز میخوام که به بزرگی خودش منو ببخشه. «لطفا دوستان سئوال نکنید کیه نمیگم. ولی خودش میدونه»

احمد جاودانی پور

عکس از وبلاگ خاطرات دانشگاه بیرجند

[ شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۴ ] [ 19:12 ] [ 69747 ]

هوالحق

 

  سرکار خانم ريحانه خانم

مادر محترم زمين شناسي اقتصادي (پس از اين)

ضمن تبريک و خسته نباشد بابت دفاع جانانه از آگات ها و بلورهاي نيمه قيمتي تان، اميدواريم به آنچه خواسته بوديد رسيده يا برسيد. انشالله در همان سطحي دوست داريد ببينيمتان.

[ پنجشنبه هفتم آبان ۱۳۹۴ ] [ 14:17 ] [ رضا ]
هوالحق

مطلبی از دكتر محمدعلي فياض‌بخش در روزنامه اطلاعات 30 مهر 94:

"آن روز كه «آدم آفريدن» را شايد نه براي اولين بار ـ و نمي‌دانيم چندمين بار ـ آهنگ كرد به عزم نشست، فرشتگان بر او درآمدند و درآويختند كه: هان! خدايا دوباره روز از نو و روزي از نو!؟ ما كه مشغوليم و به كار، و از حمد و سپاس و ثنا و ستايش كم و كاستي نيست؛ ديگرت و شايد دوباره و چند باره‌ات چرا؟ آزموده را آزمودن؟ قرار است در بر همان پاشنه بگردد؟ فساد در زمين و خون‌ريزي و هكذا!؟ كه بانگ آمد: خاموش! چيزي مي‌دانم كه نمي‌دانيد! دندان بر سر جگر گذاريد و اندازه نگه داريد و به قدر سهم خود سخن كنيد و باقي ماجرا را منتظر بمانيد. آري انّي اعلم ما لا تعلمون ... باش تا صبح دولتش بدمد.

نوح بر كشتي نشست و گذشت، ابراهيم تاوان تبردوشي و بت‌ناشناسي را داد، در آتش درآمد و به سلامت به در شد، يوسف قليلي در عسرت و ضجرت چاه دوام كرد و بر سرير عزّت و عزيزي، برادران را به سجده درآورد، موسي با هول اژدها تلافي همه‌ي هول و هراسي را كه بر زنان باردار بني‌اسرائيل رفته بود به جاي آورد، عيسي در شب حادثه رخت به آسمان كشيد و داستان صليب را فقط، اسطوره‌ي پيشاني كليسا كرد ـ نه يونس در شكم ماهي ماند و نه ايّوب در دوران تنگ و زجر بي‌فرج نشست و بالأخره گذشت و گذشت و گذشت....

امّا، نوبت به اوليا كه رسيد آسمان تپيد. آخرين پيامبر، گويي وارث و وام‌دار همه‌ زجر و ضجرت‌هايي بود كه ناتمام بر رسولان پيشين، به فرج و گشايش تبديل شده بود.

او، آخرين پيام‌آور، بايد تا بدان پايه عرصه را بر خود تنگ ببيند كه با همه‌ي صبوري و مهرباني، زبان ـ نه به شكوه بل به توصيف ـ بگشايد كه: هيچ پيامبري همچو من آزار و رنج نديد. تازه اين سخن را بايد در كنار همه‌ي سكوت‌ها و صبوري‌ها لب فروبستن‌ها نهاد، سهل است، كه بايد متعجّبانه بعد از سفر طائف، كه استقبالش با سنگ بود، ارمغانش را از زبان آن اسطوره‌ي رحمت شنيد كه: سفر پرباري بود؛ يك غلام يهودي، اسلام آورد! عجبا! رنج آسان دان چون مقصد شد بزرگ.

انگار نه انگار كه بيش و كم از يكصد و بيست هزار همراهي حج‌گزار، در سايبان غدير، بيننده بودند و شنونده؛ كه در اندكي بيش از سه ماه همه‌ي شنيده‌ها و ديده‌ها را در سبد تغافل نهادند و در آستانه‌ي درِ بي‌وفايي آويختند و رخت عافيت به اندروني ترس و جبن و يا حرص و خبث كشيدند و خوش آرميدند. اين كوچه به كوچه‌ي دّق‌الباب بود كه زير پاي علي و فاطمه، ياد مي‌آورد غدير از ياد رفته را به بادبردگان نفرتِ بي‌وفايي و شد آنچه شد و بالأخره گذشت و گذشت و گذشت....

تا آن روز كه راه را بستند. در گردش چرخ بي‌وفايي و چرخش كاسه‌ي بدعهدي، رهگيران راهزن و كينه‌ورزان روزهاي حادثه و انتقام‌جويان بدر و حنين و احد، بر ستاندن آخرين انتقام و فشاندن بازمانده‌ي بغض نفور و نفرت هم‌دل شدند و عهدِ هم‌دستي شكستند و به عزم درازدستي به حرم آل‌الله به يكديگر پيوستند.

تُفو بر تو اي غيرت‌هاي ناداشته، اُف بر شمايان، اي عزّت‌هاي به فراموشي سپرده، وا اسفاه، اي روزگارانِ به بدسگالي گردن افراشته و نفرينا بر همه‌تان، اي زبونانِ لشكر آراسته، كه چه زود از ياد برديد بهايي را كه پيامبرتان داد تا تك‌تك شمايان را بخرد از يوغ طينت ناپاك و فطرت آلوده‌تان؛ نشد كه نشد!

و امروز در چهارراه حادثه راه را بر حسين بسته‌اند... و شد آنچه شد. دوباره به يادم آمد، آن شكوه‌ي جسورانه را كه در صبح آفرينش، ملائك خطر كردند و به درگاه خداوند آوردند كه هان! دوباره اي خدا؟ مي‌آفريني تا دوباره و شايد چند باره دردسرآفريني؟

اگر كودكانه بر خداي برآشفتند و بيش از قدر سهم فرشتگي، خطر كردند و سخن گفتند، يك پاسخ شنيدند كه: صبوري كنيد، صبوري. اين بار چيزي در راه است از جنس كيمياي آفرينش؛ اسماعيل را نه آن مي‌بينم كه تا آخرِ مذبح بنشانمش، هرچند او خود به ادب گردن بگذارد و اميد و دعا بَرَد كه از صابران باشد؛ نه‌ نه! اين صبوري مقتلي مي‌خواهد كه ذبح عظيم، در خور اوست و در تاب و طاقت او. هان، اي ملائك! از صبحگاه ازل آفرينش به جلوتر و جلوتر بياييد تا سال شصت و يك؛ اكنون اين شما و آن قتلگاه؛ اگر جگرش را داريد بنگريد و بگرييد، ليك زان پس در برابر خداي خاموش شويد كه او راست گفت: انّي اعلم مالا تعلمون."

[ شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ ] [ 0:41 ] [ رضا ]

[ شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۴ ] [ 17:0 ] [ 69747 ]

 بله دوستان همه میدونید اون زمانا ما تفریح درستی نداشتیم، شهر بیرجند کوچک بود تلویزیون هم برنامه نداشت شبکه ماهواره ای هم نبود و از موبایل هم خبری نبود. بزرگترین تفریح اما اول دور هم نشینی و اراجیف گویی بود و اگه بعدش وقت اضافه آوردیم و حالشم داشتیم یک کم درس می خوندیم. خلاصه بفکر دوستان زد که بریم از باغ انار دانشگاه توی شوکت آباد، سهم خودمونو برداریم. شب بود نگهبان در اصلی خوابگاه رو بسته بود پنجره های طبقه اول همه توری داشت و ما طبقه دوم بودیم. خلاصه ملافه ها رو بهم بستیم و رفتیم یک کیسه انارسهم خودمون رو از باغ برداشتیم و اومدیم و اون شب بچه ها رو به اتاق دعوت کردیم و جاتون خالی هی انار خوردیم. این کار یک هفته ادامه داشت . ضمنا یکی از هم اتاقی ها هم کار دانشجویی داشت و مسئول سالن بود. بعد یک هفت مسئول خوابگاه اومد تو اتاق ما مثلا با مسئول خوابگاه درد دل کنه و ضمنا بگه که افرادی رو که انار از باغ برمیدارن رو شناسایی و معرفی کنه غافل از اینکه خود ما دست اندر کار بودیم. اون بنده خدا گفت اونایی که از باغ انار میدزدن از خفاش دست ترن و بعدها این جمله معروف شد. خلاصه به همه بچه ها گرا رو دادیم و چند روزی اناردزدی متوقف شد بعد که فهمیدیم یارو بی خیال شده و شب ها میره خونش دوباره اوکی رو به بچه ها دادیم و دوباره بچه ها رفتن دنبال حق مسلم خودشون یعنی انار مجانی از باغ شوکت آباد.

آره عزیزان من اون روزا حق مسلم ما برداشتن انار از باغ شوکت آباد بو چون به استاداها که حقوق هم داشتن خوباشو سوا میکردن و کیلویی 50 تومان میدادن و با ما دانشجوها که دستمون توی جیب بابامون بود کیلویی 60 تومان میدادن. خدایا تو در همه حال ناظر بر اعمال ما هستی خدایا ما را ببخش.

جاودانی پور احمد

[ جمعه هفدهم مهر ۱۳۹۴ ] [ 15:15 ] [ 69747 ]

هوالحق

 به دلتنگي تمام واژه هاي نوشته نشده در اين ويرانه افسون

به خنده و شوق نوشتن آب با خط خرچنگ قورباغه

به تلخي تمام دل هاي به هم نرسيده

روز او خواهد رسيد

                  نيام برکشد يا نه

به پوزخندهايتان پوزه بندي خواهيم بست

                                  به درازاي 1500 سال

اي ياس هاي افتاد در باد ياس

دلم گريه را فرياد مي زند

پشت مقام هم مي توان حضرت عزراييل را ملاقات کرد

کنار ساحل هم مي توان آب را بدون بابا نوشت

*****************

موبايل را اولين بار دست جناب سرهنگ پسرعمه محترممان ديديم. اندازه بيسيم هاي در دست پاسبان ها. به قيمت يک پرايد توليد شده در کره. اولين بار 1378 در پارکي به اروميه و با شوخي از استادم گرفتم و لمسش کردم. دهه 80 ديگر عموميت يافت و همچنان به بيگانگي مي نگريستمش. همه همکارها داشتند و من هرچه مي گفتند مقاومت مي کردم. تا به 85 با کلي منتِ دوقسطه شدن و اولويت ويژه براي فرهنگيان، عيال برايم ثبت نام کرد به 360 هزار که باجناق آنموقع با هندزفري پز مي داد! پول را که ريختيم شد 340 هزار. يادش بخير دبير زيست همکار که دستي در شعر هم داشت، نيم ستونکي در يکي از روزنامه هاي الان توقيف شده نوشت اين لطف مخابرات را. اولين گوشي را اخو زوجه گرامي آورد و ما را عاشق سوني اريکسون کرد. چند ماه بعد که طفلک عيال، يکي از سيم کارت هاي 360 خريد را براي آناليز سنگ هاي من فروحت 320 هزار، يک گوشي لمسي نقره اي هم برايم ابتياع کرد که گوشي دوم را به يک دانش آموز تازه پدر از دست داده، دادم. سومي اريکسون بود و در راه بهشت زهرا پنج شنبه روزي ازآن راننده وني شد که هرچه زنگ زدم که بگويم گوشي ام در ماشينش افتاده، گوشي را برنداشت. گوشي بعدي تاشو بود اريکسون سري Z. دوستش داشتم. علي يک سال داشت (1387 يا 1389) که در پشت بام خانه وقتي حاج علي نزديک نرده هاي بام شد، روي ديوار گذاشتم و رفتم علي را گرفتم. وقتي آمدم گوشي نبود و فهميد افتاده در لوله بخاري صاحبخانه که به صورت يک سوراخ بدون کلاهک در ديوار تعبيه شده بود! چقدر دوده هاي لوله بخاري اش را با جاروبرقي تميز کرديديم تا که شايد در آيد و در نيامد. کم کم گوشي ها جنتلمن مابانه مي شد و من رفتم سراغ نوکيا دو سيم کارت مدل 101 به 67 هزار تومان. همان شب اول از لج حاج علي آقا، کوبيده شد به ديوار و غيرقابل استفاده. فردايش دوباره همان مدل خريده شد به 57000 تومان (اولي را از مغازه رفيق چندين ساله ام خريده بودم). اين خوب کار کرد. يک بار در ارتفاعات ايگنيمبريتي کوه هاي ساوه افتاد به دره. خيلي حال کردم وقتي برش داشتم و کار مي کرد! اين گوشي وفادار بود تا مکافات استعفا دادن از شغل 17 ساله و کوچ به غربت. استعفا که قبول شد، در تاکسي حين رفتن به ميدان فلسطين جهت تسويه حساب، مسافر بغل دستي روي کتم نشست و دسته کليدم از آن سمتش درآمد. شديم جي ال ايکسي. هم دوسيم کارت بود و هم راحت داخل و خارج جيب مي شد! قبل از عيد 94 سُريد در چاه دستشويي خانه. سريع مدلي کمي بزرگتر گرفتم که راحت داخل و خارج نسُرد! واقعا تصميم هوشمندانه اي بود. در مدينه افتاد در دستشويي ولي از دست ندادمش و هنوز حالش را مي بريم!

دو سه روز پيش دوستي که تکتونيک در يکي از دانشگاه هاي تهران مي خواند زنگ زد که از اين سه مقاله کدام بکارم مي آيد؟ گفتمش اي ميل کن، سرعت کم بود تلگرام را پيشنهاد کرد که روي PC نصب کنم. تا نصب شد در آن واحد چهل نفر نوشتند از تبريکات خريد گوشي جديد! چونان عصر پارينه سنگيان، از ترس برق کامپيوتر را کشيدم. حال روزي را داشتم که وقتي شب برق مي رفت روي زنگ خانه ها چسب نواري مي زديم که مثلا وقتي برق مي آمد حالي کنيم!؟! حال زماني که قبل از چسباندن چسب، صاحبخانه مي دويد دنبالمان! سيستم دوباره با دستپاچگي روشن شد و فهميدم اينجا جايي است که همه آنهايي که چند سال است مجيزشان را براي حضور در وب مي سراييم، چه فعالانه به توليد محتوا مشغولند! و جالبتر شاگردهايي که يکسال کلاس نمي آيند همواره آن لاينند و جوياي احوال!

1- خيلي خوشحالم که سعادتي شد بعد از 21 سال صداي يکي از دوستان را شنيدم.

2- ديدم عزيز جان، جناب سيد فرهاد خان، پيشنهاد خريد يک گوششششي برايم را داده. با سپاس بيکران، لطفا به آدرس يزد ارسال شود.

3- آقا ما کلا مقاومت در مقابل تکنولوژي و منطق در خونمان است و حاج احمد آقاي جاوداني و ديگر بزرگان بر ما ببخشايند.

4- عجيب جاي علي احمدي و سعدالله خاليه.

[ سه شنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۴ ] [ 0:30 ] [ رضا ]
زمینی که روی ان هستیم.......................
شاید برای شما که زمین شناس هستید این زمینی که روی ان گام بر میدارید بسیار مهم باشد، بسیار مهم باشد که بدانید  فلان منطقه به لحاظ زمین شناسی چه ویژگیها و ‌چه شرایطی دارد ....به دل طبیعت می زنید سراغ فلان سازند می روید و از ساختار، سنگها و‌فسیلهایش با عشق ( البته شاید) دم می زنید.......و گاهی ذوق می کنید که فسیل جدیدی مربوط به دورانی خاص از زندگی زمین را یافته اید که دوستانتان هم فادر نبوده اند ببابند.....
زمینی که ما امروز روی آن زندگی می کنیم، عزیز است چون مخلوق خدا و در خدمت بشر..‌.اما گاهگاهی که روی آن هستید و در فکر لمس جسمش، قدری هم بیندیشید که چه بر سر این زمین آمده، زمینی که هر چه هست و از هر چه ساخته شده، بیچاره دلش می خواهد ارام باشد، دلش میخواهد نفس بکشد و زندگی کند ، ارزو ‌می کند تا باران بیاید ...افتاب باشد، خورشید بدرخشد، ستاره ها باشند، به ماه لبخند بزند.....زمین دلش می خواهد ما زندگی کنیم ......و دلش می خواهد که در آرامش زندگی کنیم و در صلح.
زمین دلش می گیرد وقتی وقتی افتاب نیست، آب نیست وقتی نفس کم می آید زمین دلش می گیرد گلها می پژمرند و درختان نیز هم، و آدمها ......اما بیچاره زمین بیش از هر چیز دلش می گیرد وقتی آدمها مظلومانه می میرند و ‌وقتی گلویش را بجای اب می خواهند با خون ‌سیراب کنند....  زمین اب می خواهد نه خون....................‌.......آه زمین...آه زمین....او ‌ما را دوست دارد ما چطور؟؟!

[ دوشنبه ششم مهر ۱۳۹۴ ] [ 6:29 ] [ لیلی ]
منم پیدا شدم سلاااااااااااامی گرم خدمت همه دوستان عزیزم، دوستان زمینی اما اسمونی ام، زمینی های ۶۹. وقتی داشتم مینوشتم « منم پیدا شدم....» فک کردم جمله پر محتواییه ....و همینجا از مهندس رییس میخوام یه شعر در مورد گم شدنو پیدا شدن بسرایند هههههه. از شوخی که بگذریم ....من دو هفته قبل تقریبا، راجع به یه موضوعی که خاطرم نیست چی بود، داشتم سرچ ‌میکردم که به وبلاگ برق ۶۹ بیرجند برخوردم....کلمه بیرجند و عدد ۶۹ ، مثه برق منو گرفت....وارد وبلاگ شدم و برای مدیر گروهشون پیام گذاشتم که از زمین شناسیا هم با خبرن ایااااااا؟!! بعد علیرغم نا امیدی( امیدی بهتون نداشتم که ازین کارا هم بلدبن) زمین شناسی ۶۹ رو هم سرچ‌کردم .... وقتی وارد شدم و مطالب دوستان رو‌خوندم با دیدن اسم بچه ها....یه حال عجیبی پیدا کردم. اولین اسمی که برخوردم راضیه بود و بی اختیار و بلند گفتم: إ راضییییییه....که همسرم از فریادم نیم متر از جا پرید....پنج دقیقه بعد ...إ مهناااااااااز ....و‌ماجرا ادامه داشت.
بهر حال با خوندن شرح حال و روز شماها خوشحال و یا غمگین شدم.‌.نوشته های بعضیاتون حکایت از رنج داشت که ناراحتم میکرد....نوشته ای در مورد مرحوم علی احمدی اشکمو دراورد. چقد جالب بود برام وقتی اسامی شماها رو در یک ‌لیست دیدم که محل کارتون نوشته شده بود و اسم خودم که جلوش نوشته بودین: اطلاعاتی نداریم. اسم شرکت مژده و اقای غیور عاملی رو دادم بدست گوگل....شماره تحویلم داد که تماس گرفتن باهاش بی فایده بود( اخه اینم شرکته شما دارین....چه معنی داره شرکت جواب نده)...ایمیل زدم به مهندس رییس و‌چند روزی منتظر موندم بی فایده بود( خوب برادر ...گاهگاهی به ایمیلتون سر بزنین شاید یه جا اتیش گرفته باشه خوووب)، بعدم رفتم فیس بوک، جایی که اصلا خوشم نمیاد ازش ...کلا فیس بوکی نبودم و از همینجا مراتب برائت خود را از مشرکین اعلام می کنم.... سرچ‌کردم بعضی دوستانو یافتم و اولین کسی که جوابمو داد مهناز بود، پیام دادیم به هم و بعد ز زد بهم ...بقیه اش خصوصیه. بعد شماره بعضی دوستانو گرفتم و به مهندس رییس پیام دادم که بقیه اشم دیگه نمیگم چون سر درد میشین.
خوب خوشحالم بازم بعد از این همه سال در کنارتون هستم هر چند که دیگه از زمین شناسی فقط یه چیزی به اسم‌ کانی یادمه ..‌ههههه( شوخی کردم). الان با اجازه یا بی اجازتون شدم روانشناس و مشاور، کارشناسی ارشد روانشناسی گرفتم ، تدربس می کنم دانشگاه و با دانشجوهام خیلی صمیمی هستم اما در نمره دادن سختگیر( به همین دلیل پنحاه تا شماره دارم که نمیدونم این نسل جوان چجوری با حیل مختلف شماره هامو گیر میارن و تقاضای نمره می کنن..‌)، مشاوره هم میدم و البته گهگاهی برای سخنرانی به مراکز اموزشی دعوت میشم و کلا بقول رییس: روان مردم رو بهم میریزم. سالم میان و ....‌برمیگردن هههه. خوب مثه اکثر شماها سالهاست که ازدواج کردم. و فرزندی هم ندارم و بهمین دلیل زیاد مسافرت میرم.( خوشبحالم هههه). ولی با همه اینا خودمو از شما جدا نمیدونم. خیلی خوشحالم و به تک تکتون افتخار می کنم. لیلی
 
[ دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۴ ] [ 7:2 ] [ لیلی ]
دوست عزیز و گرامی

جناب آقای  

عبدالله آقابابایی

قبولی شما را در آزمون دکترای تکتونیک در دانشگاه فردوسی مشهد تبریک گفته و برای شما ارزوی موفقیت بیش از پیش داریم.

 

[ شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 9:17 ] [ 69747 ]
البرز با شکست هایش 

زاگرس با چین هایش 
دماوند با گدازه هایش
تفتان با بخارش
سبلان با دریاچه اش
زرد کوه با زنده رودش نام گرفت
 
البرز بارها شکست،از شکست ها پله ساخت تا بزرگ و برافراشته شد.
زاگرس بارها خمید، چین خورد، چین ها را غنی کرد تا امید مردم شد.
دماوند خون دل خورد، آتش گرفت ، حرف درونش را فوران کرد تا به اوج رسید.
تفتان از درون سوخت، گوگرد جانش را آتش زد ، ذره ذره بخار شد تا نام گرفت
سبلان دهان بست،دریاچه زایید، در اوج زلال شد تا دلش دریایی گشت.
زرد کوه جاری شد، زندگی بخشید تا نماد زندگی و بخشش گردید
پس بخاطر داشته باش:
شکست ها پله های بزرگی اند
چین ها نشان تجربه و قدمت
گداختن لازمه ی به اوج رسیدن   
جاری شدن لازمه ی زنده ماندن

،محمود مسعودی،

[ شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 21:38 ] [ 69747 ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ برای ارتباط با دوستان زمین شناسی ورودی 67 68 ,69و 70 دانشگاه بیرجند ایجاد شده که در واقع اولین دوره های زمین شناسی دانشگاه بیرجند می باشند. می توانید در قسمت نظرات مطلب بنویسید یا اینکه با ايميل geobirjand69@gmail.com تماس بگيريد تا نام کاربری و رمز برای شما ارسال گردد و خود مستقیما در صفحه اصلی وبلاگ مطلب بگذارید. مطالب می تواند هر موضوعی باشد به شرط اینکه تولید خود شما باشد و از کپی کردن مطالب در سایت های دیگر بپرهیزید.
همينطور . دوستان دیگر ورودی های دانشگاه بیرجند که علاقمند باشند با دوستان زمین شناسی67 68 , 69 و 70 در تماس باشند یا اطلاعاتی از آنها بگیرند می توانند با وبلاگ در ارتباط باشند. با تشكر
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که پایان کار چیست
لینک های مفید
امکانات وب


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


آلبوم عکس زمین شناسی 69